جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۸۸

واقعه نگاری یک روز

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : فیلم | نوشته های شخصی

untitled

جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۸۸- ساعت ۱۷۰۳- کافه سینما آزادی

در کافی شاپ طبقه فکر می‌کنم ششم سینمای آزادی نشسته ام.  منتظز آغاز فیلم شاعر زباله‌ها. ساخته محمد احمدی و فیلمنامه نویس مخملباف معروف که آنطور که می‌گویند نامش از سرتاسر فیلم حذف شده است. به مناسبت تولد ۱۸ سالگی خواهرم این تبعید از خانه اجباری را اینگونه سپری میکنم. به دلیل اینکه همراهم در این مسیر برنامه را کنسل کرده است و هیچ کس دیگری را در فرجه زمانی محدود پیدا نکرده‌ام باز تنها به سینما می‌آیم.چه قدر من ازین کار بدم می‌آید و این ایام چه قدر این اتفاق زیاد می افتد. تا این لحظه بنابر سایت سینمای آزادی میدانم که داستان فیلم حکایت مردی است که با جمع کردن اطلاعات از زباله های خانه های مردم از اسرار آنها آگاه می‌شود و سپس خود را درگیر ماجراهای عاطفی آنها می‌کند. آب پرتغال این کافه آزادی به شدت شیرین است، در بالکن باد میوزد، زوجهای عاشق لاو میترکانند و سیگارهایم به شدت مانده است. نباید خیلی بکشم چون خیر سرم در ترک به سر میبرم. زوج عاشق جلویی دارند با دست کلیدهای دختر قضیه بازی می کنند برخی زوجها دارند از بالکن به پایین یعنی خیابان شهید خالد اسلامبولی(وزرای سابق) که نام جدیدش برای ایران شرهای دیپلماتیک زیادی ایجاد کرده است مینگرند که مهمترین آنها تعطیلی سفارت مصر بوده است. از سر کنجکاوری و شاید گذران وقت نگاهی می اندازم نکته جالبی رویت نمی شود. پکی به سیگار نیم سوخته ام می زنم ای گو اِنی وِر فور یو بک استریت بویز را به جلو میزنم و به یستر دی اجرای فرهاد میرسم.  آهنگ فرهاد تمام می شوذ و آهنگ بوی عیدیش شروع میشود. بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو . بوی یاس جا نماز ترمه مادر مادر بزرگ. با اینا زمستون سر میکنم با اینا خستگیم رو در میکنم… فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیا من رو یاد نگرانی های چهارشنبه سوری امسال میاندازد. روزی که معمولا در خانه سپری می کنم و امسال به قطع از خانه خارج نمی شوم. هرچند دوستان جنبش اعتراضی ایران موسوم به جنبش سبز در وبلاگهایشان سعی در ارائه طرحهای بدون استفاده تسلیحات کشتار جمعی دارند اما اینجانب شخصا امید به چیزی کمتر از جنگ مسلحانه با سلاحهای نا متعارف و جنگ خیابانی ندارم.

ساعت ۱۷۳۰- همان جای قبلی

سیگارم را که تقریبا ۸۰ درصدش را باد کشیده است خاموش می کنم. زوحهای عاشق کم کم ناپدید شده اند. تنها تعدادی دختر مانده اند که در حال لاس زدن با گارسون های کافی شاپ و تولید اصوات ناهنجار و آلودگی صوتی هستند. نخست دکمه سیو  لوکال درفت لایو رایتر را فشار میدهم و بعد از دکمه پاور نوت بوک که آنرا به خابی کوتاه ارسال میکند. وسایل را جمع می کنم .  آخرین قطرات آب پرتغال را می خورم و آماده میشوم که به طبقه سالن سینما بروم. طبقه پنچم، ردیف چهار، صندلی ۱۱ – سالن شهز هفتم. طبیعی است که خواننده فهیم بفهمد این قسمت نوشته تنها یک پیش بینی است و لزوما این اتفاقات نمی افتد. ممکن است سینما آزادی باز سینمای سوخته شود و من هرگز به طبقه پنچم نرسم…

ساعت ۱۹۳۸ – پیتزا پیشخوان – نقد فیلم

فیلم به سلامتی تمام شد. ۱۰ دقیقه اول فیلم عالی بود، ۳۰ دقیقه بعدی بعد نبود اما در ادامه افتضاح بود. به نظر می رسید که همه‌ی دست اندرکاران فیلم با عجله می خواستند در فیلم را ببندند. از کارگردان و فیلم بردار تا فیلم نامه نویس و بازیگر. فیلم به شکل احمقانه از ضعف بازی و فیلم نامه رنج میبرد. پیرنگ فیلمنامه بدون هیچ مفهوم و هدفی نوشته شده بود، شخصیت پردازی ها ارزش خاصی نداشت و بازی ها ضعیف بود. کارگردان بی هیچ منطقی از بازیگر قدرتمندی چون لیلی حاتمی استفاده نکرده بود. دیالوگ ها ساخت نیافته بود و گویا فیلم هیچ حرفی برای گفتن نداشت. فیلم به شدت کند بود و بیننده را دچار بیماری روانی میکرد و حتی ذره ای تعلیق برای جذب مخاطب نداشت. اگر من چیزی که امروز زیاد نداشتم وقت بود بیشک در میانه های فیلم بلند میشدم و می رفتم. اکنون بعد از نیم ساعت صبر کردن در صف طولانی دستشویی سینما آزادی( فاجعه معماری که فرزام آخرین بار برایم توضیح داده بود، فرض کنید یک سینما و تنها دو دستشویی که تازه یکی از آنها را هم به دلیل فرنگی بودن بسته بودند).

اکنون در پیتزا پیشخوان نشسته ام. تاریخ ساختش را به خاطر نمیاورم اما میدانم اینجا اولین پیتزا فروشی با آشپزخانه اُپن در ایران است. مدت های مدیدی است که میخواهم نوشته ای در باب اینجا بنویسم اما متاسفانه وقت نشده است. اکنون هم حوصله اینکار را ندارم پس بماند برای دفعه بعد که به اینجا می‌آیم. یک عدد پیتزای ویژه پیشخوان سفارش داده‌ام که بعد از ساندویچ ویژه‌اش غذای مورد علاقه ام است. در انتظار آماده شدن پیتزا هستم و فریدون فروغی در حال خواندن غم تنهایی است .چرا وقتی که آدم تنها میشه ، غم غصش قد یک دنیا میشه. میره یک گوشه پنهون میشینه، اونجارو مثل یه زندون میبنه …  پیتزا حاضر شد میروم شام بخورم…

ساعت ۲۱۳۴-خانه مادر بزرگ

وبلاگ را به روز می کنم

برچسب ها :

جمعه ۷ اسفند ۱۳۸۸

به رنگ ارغوان

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : فیلم

 

 به رنگ ارغوان

بسیاری فیلمها هستند که توقیف شده و بعد از چند سال با سانسور یا بی آن رفع توقیف شده، به اکران عمومی در می‌آیند، مردم مثل مور ملخ به سینما می‌ریزند و سپس با دلسردی بسیار از سالنهای سینما بیرون می‌آیند، چون داستان و فیلمنامه به شدت وابسته به شرایط زمانی ساخته شدن فیلم هستند. نمونه‌ی آنها که چند ماه پیش اکران شد فیلم خاک آشنا بود. زمانی که داشتم ۳۰۰۰ تومان پول را صرف دیدن به رنگ ارغوان می‌کردم بسیار نگران بودم که چنین شود اما …

به رنگ ارغوان را بی شک می‌توان از بهترین فیلمهای ده سال گذشته سینمای ایران دانست. داستانی جدید و غیر تکراری، فیلم برداری در فضایی تازه و با نگاه به دردهای مشترک جامعه‌ی انسانی. به رنگ ارغوان ساخته کارگردان بزرگ سینمای ایران ابراهیم حاتمی کیا هرچند در غالب داستانی شبه سیاسی بیان می‍شود اما داستان دردهای بشری است. حکایت عشق است، مهر پدری، روح مبارزه و نمایانگر زندگی دانشجویان ایرانی و جامعه امروزی ایران.این فیلم نشان دهنده‌ی روح جوان امروزی ایران و تقابلش با جامعه‌ی سنتی است و تقابل روح انجام وظیفه که شاید در هیچ کس اندازه سربازان گمنام امام زمان وجود نداشته باشد و مردی عاشق. این فیلم برخلاف دیگر فیلمهای ایرانی که ماندگار شدند سعی نمی‌کند اشک بیننده را در آورد، تلخی را بیش از اندازه زیاد نمی‌کند و آدمها را سیاه و سپید رنگ نمی‌زند، میگذارد خاکستری بمانند. در ۹۷ دقیقه فیلم بیننده گاهی لبخند می‌زند، گاهی بغض می‌کند و گاهی هم قهقهه سالن سینما را بر می‌دارد، قهقه‌های که بیشتر به خنده تلخ می‌ماند. به رنگ ارغوان فیلمی است که فرقی نمی‌کند بیننده چه کسی باشد، میخواهد یک روشن فکر باشد، یک نقاد حرفه‌ای فیلم، یک فروشنده مواد خوراکی در بازار تهران، یک دانشجو یا رئیس جمهور. همه را راضی نگه می‌دارد، برای همه‌ی آنها حرفهایی برای شنیدن دارد و با همه ارتباط بر قرار می‌کند.

خزر معصومی - ارغوان کامرانی فیلم را نقد نمی‌کنم و تنها شما را دعوت میکنم آن را ببینید. بعد از “از کرخه تا راین” باور دارم این فیلم بهترین فیلم حاتمی کیا باشد و شاید از حرف کارگردان بهتر برای توصیف فیلم نباشد «این فیلم ساخته شد تا جاودانه بماند. من خوشحال و ممنونم از عزیزانی که باعث این اتفاق شدند. چیزی که باید بگویم این است که: «به امثال ما اعتماد کنید.»

برچسب ها : ,

یکشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۸

اندر حکایت عشق

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : داستان

 

ولنتاین

 

اینست حکایت عشقمان که عشقتان شد، عشقتان که عشقشان شد و عشقشان که عشقمان شد. داستان مردکی که عاشق دختری بود و دختر عاشق مردک دیگری. داستان روزی که صورتی رنگش زدند و با تبخالهای قرمز زینتش دادند . روزی که عشق را در عروسک های صورتی و سرخ کردند به مانند شیشه‌ی عمر دیو، و هرچه عروسک بزرگتر لابد دل عاشقتر و هرچه جعبه بزرگتر لابد وفادارتر. هدیه های یک شکل که آن سوی کوهها دختر بچه‌ای چینی دوخته بود و ساخته بود و آن دختر بیشتر میدانست معنای عشق را تا این آدم‌های پولکی. حکایت دختر بود که هدیه مردک را به مردک دیگر می‌داد در طمع لحظه نگاهی، هرچند با نفرت. عشقشان حماقت بود که ندانسته راه عاشقی می‌رفتند و حماقت عشقشان بود که عشق را بی سختی می‌خواستند. و راه عشق به آنها نساخت و شیشه عمر دیوشان شکافت. دختر حامله گوشه ای هنگام سقط رفت، مردک اول عرضه خودکشی هم نداشت و با افسوس ماند و مردک دوم هم اهمیت نداد به چیزی و به زندگی خویش ادامه داد. اینست حکایت عشقمان که عشقتان شد، عشقتان که عشقشان شد و عشقشان که عشقمان شد.

برچسب ها :

جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۸۸

پوچی

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : نوشته های شخصی

بی هیچ هدف قدم بر می‌دارم و هر روز جدید راهی را ‌می‌آزمایم. نمی‌دانم به کجا باید روم و هدف نهایی کجاست. تنها لاین های بزرگ راه را چنج می‌کنم که شاید یکی سریعتر به نهایتش برسد و چون انتهایش را دیدم یو ترنی را می‌چرخم ،به دنبال انتهای دیگرش  که برخی باور دارند آغازش بوده است. این روزها اما چه فرقی است میان  آغاز و پایان که همه‌ی آنها به یکجا می‌روند، که در نیستی آغاز و پایان را فرقی نیست.

سیگارهایم را بی هیچ لذتی و تنها از سر اجبار دود می‌کنم و همراه آنها ریه خویش را نابود می‍‌کنم. نخی را می‌سوزانم و دیگر نخ روشن می‌کنم، بسته که تمام شد دیگر بسته ای ‌می‌گشایم و اندوخته‌‍ام که پایان رفت کوتاه ملاقاتی با دکه سر کوچه می‍کنم.

حکایت من حکایت الاغی شده است که هویجی روبروی دیدگانش بسته‌اند. می‌دود شاید به هویج برسد و چون دید نمی‌رسد و ایستاد چماغی بر ملاجش می‌شکنند تا فراموش کند تلاشهایش را و باز از سر امید هویج به دنبالش بدود.

و من مانده ام و حکایت زندگی که این روزها رنگ بندگی گرفته است. به امید فرداهای بهتر می‌دوم در حالی که می‌دانم آسمان شهر فردا هم آبی نخواهد بود اما می‌ترسم که اگر با ایستم آسمان خاکستری را خون که از پیشانیم فرو می‌ریزد سرخ کند…

خواننده عزیز اگر قصد کرده‌ای که تعریف کنی لازم نیست که تعریفهایت برای من حکایت هویج است و اگر قصد داری فحش دهی نده که فحش هایت در حد چماغ هم نیست. دهانت را ببندی هم من راضی ترم ، هم خدایا من و هم وجدان گناهکارت…

سه شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۸

علم و صنعت باز خونین

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : دانشگاه

شهید میترا رضایی - دانشجوی کارشناسی ارشد دانشکده کامپیوتر دانشگاه علم و صنعت ایرا امروز می‌توانم از دیروز سخن بگویم با گلویی که بغض گرفته است و دستانی که میلزد.
در دانشکده نشسته بودم که خبرش را شنیدم، یکی از بچه ها روبروی دانشکده تصادف کرده است. خبرش انقدر باور ناپذیر بودکه فکر اولیه آن بود شاید تصادفی جزئی باشد با آسیب دیدگی جزئی. زمانی که بیرون دانشکده رفتم اوج فاجعه را فهمیدم هرچند که هنوز باور نکرده‌ام.

میترا رضایی دانشجوی ورودی ۸۸ کارشناسی ارشد دانشکده کامپیوتر دانشگاه علم و صنعت وقتی می‌خواست از جاده اصلی دانشگاه وارد مسیر دانشکده شود با کامیونی که نخاله های دانشکده جدید ریاضی را حمل می‌کرد تصادف کرده بود. کامیون دنده عقب می‌آمد با سرعت زیاد اورا نقش بر زمین کرده ، از روی شکمش رد شده بود و اگر دانشجویان فریاد نزده بودند چرخ جلویش را هم از سر بنده خدا رد می‌کرد. میگویند راننده بچه سال بوده  و گواهینامه نداشته است. میترا رضایی دانشجویی خوابگاهی در بیمارستان الغدیر دارفانی را وداع گفت درحالی که حراست داشت در دانشگاه دانشجویان را متفرق می‌کرد و خونها را از زمین میشست. خانواده اش امروز قرار بود به تهران بیایند.

بارها در سایت و دانشکده دیده بودمش، هرچند تا دیروز اسمش را نمیدانستم. چه طور باید باور کنم چنین فاجعه ای را؟ چه طور برای خانواده‌اش توضیح میدهند که دیگر دخترشان را نخواهند دید. چه کسی باید توضیح دهد، دانشگاه خانه‌ی امن دانشجویان قتلگاه دانشجوی بیگناهی بود. نه تظاهراتی بود که بگویم تصمیم آگاهانه بود و شجاعانه و نه خیابان و جاده‌ای که بگویم بی احتیاطی. دانشگاه بود، محل عبور و مرور دانشجویان، بر روی خط عبور عابر پیاده. چه طور فراموش کنم صدای گریه ای را که از همه اتاقها و آزمایشگاه ها می‌آمد، چه طور از خاطر پاک کنم چهره‌ی گریان دوستانش را و چه قدر وحشتناک است تصور خانواده‌اش، خانواده‌ای که به هزار امید و آرزو دخترشان را روانه‌ی شهری غریب کرده بودند برای آینده‌ای روشن. آینده‌ای که دیگر تصورش هم بی معناست.

میتوانستم من باشم یا هر کدام  از دوستانم. بارها و بارها نیسانهایی که با دانشگاه را با پیست مسابقه اشتباه گرفته بودند از کنارم رد شده‌اند. هرجای دنیا بود راننده را توبیخ می‌کردند،پیمانکار ساختمانی را به زندان می‌انداختند و ریاست دانشگاه شرافتمندانه استعفا می‌داد، اما اینجا ایران است و این تفکرات تخیلاتی است که هرگز اتفاق نخواهند افتاد. داستان را اگر تا امروز تغییر نداده باشند تغییر می‌دهند و تا چند ماه دیگر هیچ کس به خاطر نخواهد داشت این خاطره‌ی تلخ را.

خدایا روح این دختر بیگناه را شاد گردان و به خانوداه و دوستانش آرامش و تسلی خاطر ده، یاری کن تا از آزمایشهای الهیت با سربلندی بیرون آییم و مصببین این فاجعه را آن طور که خود میدانی جزا ده.

برچسب ها :

پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸

چراغی برای خاموش کردن نیست

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : نوشته های شخصی

 

دروغ بگو

به من راستش را نگو، دروغ بگو. بگو زندگی زیبا است، نگو چاره‌ای جز زندگی کردن نداریم. بگو زنی که پایش را بر گاز ماشین چند صد ملیونی‌اش گذاشته است شایسته بود، نگو زیبا بود. بگو حاصل ۱۷سال درس خواندن یک زندگی راحت است، نگو مسافر کشیست. بگو زنی که فرزندش را کشت بیمار روانی بود، نگو بچه‌اش را از گرسنگی مردن نجات داد. بگو برای رضای خدا به مسجد میامد، نگو در کیسه‌اش کفش‌های مردم بود. بگو بیماری چشمهایش را گرفت نگو الکلش نامرغوب بود. بگو از تزریق خون اشتباه ایدز گرفت، نگو شوهرش با زن اشتباه می‌خوابید. بگو بچه‌اش ناخواسته سقط شد، نگو بچه‌اش ناخواسته بود. بگو جرمش سیاسی بود اعدامش کردند، نگو برادرش را کشته بود. بگو شجاعانه مرد، نگو از ترس سکته کرد. بگو چراغها را من خاموش می کنم، نگو چراغی برای خاموش کردن نیست…

دوشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۸

۱۹۸۴-جرج ارول

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : کتاب

از میان همه‌ی کتاب هایی که خوانده‌ام ۱۹۸۴ شاید از بهترین هایشان باشد. بارها و بارها به مناسبت‌های مختلف پیشنهاد نقد و معرفی این کتاب را رد کرده ام که نقد کردن کتابی به عظمت ۱۹۸۴ و نویسنده‌‎ای به بزرگی جرج ارول  توسط آدم کوچکی مانند من، کاری بس احمقانه می‌نماید. این بار اما به خواهش برخی از دوستان ادای آدم های بزرگ را در آورم و سعی در نقد این اثر جاودانه ‌نمایم. یادش به خیر کلاس انشای سوم راهنمایی که امیرپویان عزیز گفت ادای نویسنده‌های بزرگ را در آوریم تا شاید روزی نویسنده‌ای بزرگ شویم. سعی کرده‌ام در این نوشته تا حد امکان از لو دادن داستان خودداری کنم.

1984

نام جرج ارول لااقل در ایران به یاد آور دو کتاب مزرعه‌ی حیوانات و نوزده هشتاد چهار است. اولی داستانی تمثیل وار در نقد شوروی بعد از لنین و دومی داستانی تخیلی است در باب یک دیکتاتوری تمامیت خواه(توتالیتر). توتالیتر بودن شوروی استالینی البته دلیلی شده است برای شباهت فضای این دو کتاب.

اورول این کتاب را در سال ۱۹۴۸ منتشر کرد، سه سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم، زمانی که استالینیسم کشورهای اروپایی را تهدید میکرد و جنگ سرد بین بلوک غرب و شرق در حال شکل گیری بود. تاریکی وحشتناک فضای کتاب هم ناشی از همین وقایع است. اما داستان حکایت جهان در سال ۱۹۸۴ است یعنی حدودا ۳۶ سال بعد از زمان نوشته شدن آن.

اورول در ۱۹۸۴ جهانی را به تصویر می‌کشدکه از  سه ابر کشور اقیانوسیه، اروسیه و شرقاسیه تشکیل شده است. این سه کشور سالهاست که در حال جنگ با یک دیگرند جنگ هایی که هدفشان مصرف همه‌ی کالاهای تولیدی و کنترل جامعه‌ی طبقاتی است( وضعیت جنگی بهترین توجیه برای خفه کردن هر نوع اعتراض داخلی است).داستان اصلی کتاب در لندن می‌گذرد و راوی آن وینستون اسمیت است. وینستون یکی از اعضای پایین مرتبه تنها حزب اقیانوسیه یعنی اینگسوس(خلاصه شده‌ی سوسیالیسم انگیلیسی) می باشد.

نویسنده در آغاز کتاب با فضاسازی ای کم نظیر خواننده را با دیستوپیایش* آشنا میکند. در ادامه آشنایی جولیا و وینستون و یک سری ماجراهای عاشقانه را قرار میدهد. قسمت آخر کتاب هم داستان بازداشت و بازجویی و شکنجه وینستون است و تعارض عقاید او و حزب.

کلمات جدیدی که اورول در این داستان استفاده کرده است شاید یکی از درخشان ترین نکات آن باشد. وقتی برای وزارت خانه ای که وظیفه‌اش شکنجه و حذف مخالفان است نام وزارت عشق را برگزیده، برای وزارت جنگ نام وزارت صلح را و یا در زمانی که حتی تیغ ریش تراشی هم قحطی شده است نام وزارتخانه مربوط به آن وزارت فراوانی می‌باشد. یکی دیگر از وزارت خانه های جالب داستان وزارت خانه‌ی حقیقت(محل کار وینستون) است که وظیفه آن تغییر اسناد و روزنامه‌های قدیمی به نحوی است که با وضعیت فعلی سازش داشته باشند. مثلا اگر یکی از اعضای حزب مرتکب خیانت شده و اعدام شود، هر روزنامه ای که راجع به کارهای او نوشته است باید تغییر کند گویا که ازل چنین آدمی وجود نداشته است و  یا خائن بوده است. این کتاب حتی باعث اضافه شدن چند کلمه به دیکشنری آکسفورد هم شده است. کلماتی مانند Big Brother که در ترجمه فارسی ناظر کبیر ترجمه شده است، یا کلمه thought crime که جرم اندیشه ترجمه‌اش کرده اند. در ۱۹۸۴ ارول حتی فکر کردن به مسائلی که حزب با آنها مخالف است حکمش مرگ است. یکی از تلخ ترین جملات کتاب زمانیست که وینستون در دفتر خاطراتش مینوسد “ آزادی آن آزادی است که بتوانی بگویی ۲ به علاوه ۲ میشود چهار”. معروفترین  این کلمات که در کتاب در توضیح آن بسیار نوشته شده است دوگانه باوریست (doublethink) یعنی مسائل متضاد را ببینی و باور کنی.

اورول را هرچند به عنوان داستان نویس می‌شناسند اما بیشک سیاست را بهتر از سیاستمداران میفهمیده و جامعه را بهتر از جامعه شناسان. البته کتابهایش ثابت کرده است که اگر می‌خواست دیکتاتوری کند شاید از بهترینهایش می‌شد. یکی از دوستان به شوخی می‍‌گفت آرزوی همه‌ی دیکتاتوری‌های جهان است که تبدیل به دیکتاتوری ۱۹۸۴ شوند.

در هر لیست عادلانه ای که نگاه کنید نوزده هشتاد و چهار جز ۱۰ اثر برتر قرن بیستم جای گرفته است و حتی بسیاری آنرا برترین رمات تاریخ میدانند. حتی به خاطر می‌آورم در نمایشگاه کتابی که  سال گذشته در دانشگاه برگذار شده بود این کتاب پرفروش‌ترین کتاب بود. البته فیلم این کتاب هم توسط مایکل رادفور در سال ۱۹۸۴ ساخته و اکران شد. فیلم هرچند همه‌ی جذابیت‌های کتاب را حفظ نکرده اما به داستان کتاب کاملا وفادار مانده است. پیشنهاد من اینست که اگر تنها فرصت خواندن یک کتاب را دارید انتخابتان ۱۹۸۴ باشد و اگر حتی وقت اینکار را هم ندارید لااقل فیلمش را ببینید…

 

 

—————————-
*دیستوپیا dystopia، متضاد اتوپیا(آرمان شهر) است که برخی آنرا آرمان شهر منفی ترجمه کرده‌اند.

برچسب ها : ,

RSS

نشر و نقل مطالب دام‌دام در فضای مجازی با ذکر منبع آزاد و هر گونه استفاده در رسانه های مکتوب منوط به اجازه کتبی از نویسنده است



در باره اینجا :

ME من امیر پویا - متولد 5 آذر 1368 . دانشجو کامپیوتر علم و صنعت و فارغ التحصیل علامه حلی تهران . اینجا وبلاگمه دام دام . توش از هرچی که دوس دارم و فکر می کنم دوست دارید می نویسم . امید وارم که نوشته هام رو دوست داشته باشین ...

کوتاه نوشته ها

    تنهایی

    در غم ناسپاسی
    این نامردمان مردم
    تنها به یک گوشه نشسته ام.
    اشکهایم را امشب دستان باد پاک می‌کند
    و قلب شکسته ام را فردا
    رفتگر جارو خواهد زد …


نظرسنجی

آیا من روزی یک نویسنده بزرگ می شوم؟

View Results

Loading ... Loading ...

گاه نوشت

    کور

    نمی‌دونم ملت کورن یا ابله که هرچند وقت یکبار من رو با امیر ِ پوریا اشتباه می‌گیرن. خوبه اسم من چند برابر ایشونه …

    03/04/2010


    امروز

    همسایه هامان دارند با یکدیگر دعوا می‌کنند، نمیدانم زن یا کودکی دارد گریه می‌کند. این است از مزایای زندگی آپارتمانی.

    امروز اندکی بسیار افسرده هستم، همین

    02/26/2010


    نمره بده، نمره بده

    ما سه روز روزی 30 دفعه سایت آموزش رو رفرش میکنیم شاید استاد گرامی بلاخره نمره‌ای رو که قرار  بوده اول هفته بده رو بده که هنوز نداده …

    02/18/2010