بالا گرد

دام دام

گاه نوشته‌های امیرپویا آقاصادقی

بایگانی برای داستان

۳

این یک داستان ترسناک است- قسمت اول

نویسنده:
۱۷ آبان ۱۳۹۲
·
با موضوع داستان


جایی که من از آن آمدم مردم خیلی فقیر بودند.  قوت غالب ما سیب زمینی بود و برنج. گاهی مثلا به مناسبت شب عید پدرم چند تکه استخوان می‌خرید مادرم آنها را می‌جوشاند و می‌جوشاند و می‌جوشاند و از آبشان سوپی درست می‌کرد که بی‌شک خوشمزه ترین غذایی بود که تا آن روز‌ها خورده بودم.

وضعیت درسی من چندان مناسب نبود٬ چندان چیزی از درس‌ها نمی‌فهمیدم و دو سه سالی بود که کلاس سوم گیر کرده بودم. این گیر و کردن و درجا زدن اما خوب مزیت‌های خودش را برای من داشت. هیکلی بزرگتر از همه‌ی هم کلاسی‌هایم باعث شده بود که بقیه مثل سگ از من حساب ببرند. یادم می‌آید زنگ‌های تفریح بچه‌های قد و نیم قد٬ صف می‌کشیدند و قسمتی از خوراک روزانه خود را به من ‌می‌دادند. من هم در برابر خوردنی‌هایی که آنها با من قسمت می‌کردند در برابر زورگویی‌های سال چهارمی و پنجمی‌ها هوای آنها را داشتم.

آنروز را به خوبی به خاطر دارم. روزی که سرنوشت من تغییر کرد. چند شنبه بود یا چندم بود یا چه ماهی بود؟‌چه می‌دانم دیگر٬ من هرگز با اعداد رابطه‌ی حسنه‌ای نداشتم. اگر داشتم که اکنون اینجا نبودم.آنروز مانند هرروز اندکی دیر به مدرسه  رسیدم. زودرفتن چه فاییده‌ای داشت وقتی معلمم برایش مهم نبود. زمانی که به مدرسه‌ای رسیدم دیدم همهمه و غوغا به پاست. یکی از بچه را به سمت خودم کشیدم و گفتم “چه خبره؟‌ دختر{…}

ادامه مطلب
۰

داستان شبی که یلدا می خوانند.

نویسنده:
۲۹ آذر ۱۳۹۱
·
با موضوع ایران, داستان


شب یلدا

برف و یخ همه جا را فرا گرفته  و زمین در تاریکی فرو رفته بود.  تا چشم کار می کرد تاریکی بود و تاریکی بود و تاریکی.

آناهید به تخته سنگی تکیه داده بود، در غاری که شاید اورا از این سرمای مرگبار حفظ کند. کودک یک روزه اش در آغوشش با لبخندی کودکانه خفته بود.  خسته بود، می خواست بخوابد، چشمانش را لحظه ای بر هم گذاشت اما سریع آنها را باز کرد. می دانست که نباید بخوابد. جان کودکش به بیدار بودن او وابسته بود.

یادش نمی آمد دقیقا کی بود،  شاید همین نزدیکی، شاید هم بسیار دور. آن زمان ها هنوز این تاریکی نکبت بار همه جا را فرا نگرفته بود. خورشید هنوز از زمین روی گردان نشده بود. یادش می آمد، داشت برای خودش در دریاچه کیانسی شنا میکرد. دریاچه ای که پدرش به او هدیه کرده بود.

روزها بعد آن روزهای خوب،  متوجه شد عادتش دیر شده است. اما چطور می توانست، امکان نداشت. او که جز پاکدامنی طریق دیگری پیش نگرفته بود. حتما اشتباهی ساده بود.اما شکمش کم کم بزرگ شد، همه فهمیدند. همه جای آسمان حرف از بدکارگی او بود. هرچه قدر قسم، هرچه قدر سوگند فایده ای نداشت.  پدرش می خواست اورا بکشد، اما دلش نیامده بود. اورا به زمین تبعید کردند به این امید که بمیرد و فراموش شود.

از آن روز{…}

ادامه مطلب
۴

چایی، چایی استکبار- قسمت اول

نویسنده:
۱۲ مهر ۱۳۹۱
·
با موضوع داستان


Tea Bag

روزهای اولی که سر کار می رفتم اندکی هیجان داشت. ولی خوب همچون همه چیزهای هیجان انگیز دیری نگذشت که هیجانم خوابید و چیزی جز یک روال کسالت آور و تکراری باقی نماند. صبحا زود از خواب بیدار میشدم. کوله بارم را بر دوش می نداختم و راهی کار می شدم. کامپیوترم را روشن می کردم و کار آغاز می کردم. کاری تکراری و ملال آور. دریغ از ذره هیجان یا روالی خارج از روتین. هر شنبه از ساعت هشت تا هر پنج شنبه  ساعت چهار. تنها تنوع موجود روزهایم فکر کردن به این بود که در این روز مبارک ناهار چه خواهد بود. آخر هفته هاهم آنقدر خسته بودم که روز خود را به جبران کم خوابی هفته می‌گذارندم…

جایی که کار می کردم شرکت بزرگ و چند ملیتی بود. در همین شهر تهران چندین دفتر داشت. تعداد کارمندانش در ایران به چند هزار نفری می رسید. هیچ کس هم درست نمی‌دانست کار اصلی شرکت چه چیزی است. همه تنها وظایف خود را با دقت انجام می‌دادند، بی هیچ پرسشی و بی هیچ کنجکاوی.با این وجود کارم حتی ذره‌ای دوست نداشتم و اگر آشنایی ام با دوست عزیزی نبود هرگز نمی‌توانستم تحملش کنم. حتما خواننده عزیز اکنون دچار این پرسش شده ای که  چه کسی ؟ خوب معلوم است. چایی. همان چایی که هر روز در خانه{…}

ادامه مطلب

چه کسی مارا کشت؟

نویسنده:
۲۵ مرداد ۱۳۹۰
·
با موضوع اجتماعی, داستان


old-women-gets-crazy1

شاید احمقانه ترین کار قبل از مردن این باشد که برای دیگران تعریف کنی چرا مردی اما خوب کدام کار من عاقلانه بود که این یکی اش عاقلانه باشد. این که این داستان را از کجا می دانم هم سوال احمقانه ایست. بلاخره کسی که دم مرگش است و دارد نفسهای آخرش را می کشد از شما خواننده ی عزیز بیشتر می داند. حرف نزنید و اعتراض نکنید. داستان این که ما چرا مردیم را بخوانید یا شاید هم گوش کنید.

من فلان بهمانی دانشجوی رشته ی مهندسی فلان در دانشگاه بهمان در روز فلان ماه بهمان همراه یک تعداد زیادی از دوستانم  مردم اما چرا؟  برای آنکه پاسخ دهم چرا، اما لازم است داستان کس دیگری را تعریف کنم. داستان پیر زنی نقلی را که اندکی جلوتر با مغزی متلاشی نقش بر زمین شده است.

این پیرزن داستان ما تک و تنها در خانه ای قدیمی در یکی از محله های مرکزی تهران زندگی می کرد. البته راستش را بخواهید همیشه تک و تنها نبود، روزگاری یک شوهری داشت بهتر از برگ درخت و یک عالمه بچه های قد و نیم قد بهتر از آب روان. اما خوب روزگار با کسی این روزها سر سازش ندارد. شوهرش  قبل از انقلاب اعدام شده بود، یکی از بچه هایش بعد{…}

ادامه مطلب
۹

گوسفند سیاه

نویسنده:
۱۵ مرداد ۱۳۹۰
·
با موضوع داستان


 

شهری بود که مردمش همه دزد بودند.

با آمدن شب، یکی یکی شال و کلاه می کرند، شاه کلیدها و چراغ قوه هایشان را بر می‌داشتند و برای دزدی خانه ی همسایه هایشان راهی می شدند. قشنگی داستان اینجا بود که وقتی نزدیک سحر با کوله باری پر به خانه هایشان بر می گشتند خانه هایشان را خالی می یافتند.

همه در این بلاد شاد بودند و راضی، هر کس از نفر بعدیش دزدی می کرد و نفر بعدی هم از نفر بعدیش، و این داستان انقدر ادامه داشت که نفر آخر از نفر اول دزدی کند؛ نه کسی پولدار بود و نه کسی فقیر. البته دزدی هایشان مختص شبهایشان نبود. معامله در این شهر  به معنای اقدام به تلاش حداکثری برای کلاهبرداری و کلاه گذاری از طرف خریدار و فروشنده بود. دولت هم در آنجا در حقیقت یک مجموعه‌ی جنایتکار بود که تنها هدفش کلاه گذاشتن برسر ملت بود. البته ملت هم کم نمیگذاشتند و هرجوره سعی می کردند سر دولت گول بمالند.

بگذریم و برویم بر سر اصل داستان .روزی از روزها، از جایی که هیچ کس نمی داند و به دلیلی که برای کسی مهم نیست یک نفر آدم درستکار شهر را مارا برای زندگی انتخاب کرد. این برادر ما که{…}

ادامه مطلب
۱

داستان عقده ی غده ای یا غده ی عقده ای

نویسنده:
۸ فروردین ۱۳۹۰
·
با موضوع داستان


این دستان حاصل پراگ نشینی امروز من، سوزان، شیدا و ک.خ محبوب من(به ترتیب الفبا) است. هرکس چند جمله ای نوشت و نفر بعدی ادامه اش داد. تلاش من این بوده است که رسم الخط نویسندگان را تغییر ندهم. اگر در برخی موارد بدخطی دوستان موجب کج فهمی من شده است بگویند که اصلاح کنم.  در داستان برخی کلمات استفاده شده است که شاید خواندن آن برای برخی از خوانندگان ناراحت کننده باشد.

یک روز یک غده ای بود که رنگ بادمجان بود. غده همیشه دلش می خواست روزنامه نگار شود و شد. بعد از شدنش از شدن خود متنبه شد، احساس کرد که به او تجاوز شده است و خونش کف کرد. با اینکه فقط سه سال بود شاشش کف کرده بود، اما سبیل بادمجونیش به اندازه ی یک آدم پنجاه ساله بود و چون سبیل داشت او را از رفقا حساب می کردند. رفقای سیاسی که کارشان تمیز کردن اتاق رهبر جنبش بود و آنها از خون خود خرسند بودند. رفقا رفقا گویان آمد توی اتاق. ناگهان : « رفیقا، رفیقا این معشوق من بود که تو رفیقش کردی، معشوق من بود … » و با چشمانی خیس به دستشویی حزب رفت، حزبی که دستشویی اش مفیدترین جایش بود و در دستشویی همیشه فکر آدم خلاف جهت فعالیت، کار می کند. فکرش متعالی شد و پی برد که حزب حقیقتا چیزی کم دارد که نمی داند چیست. و البته این دستشویی، کم بودن هم{…}

ادامه مطلب
۴

من چاره ای نداشتم

نویسنده:
۲۴ دی ۱۳۸۹
·
با موضوع داستان


خدایا من رو به بخش
دلم نمی خواست که این جوری بشه
ولی خدایا من چاره ای نداشتم، نمی شد کاریش کرد
آخه خدایا من چی کار می کردم
نمی تونست زنده بمونه
اون همه خانوادم رو می کشت
خدایا نمی تونستم کاریش کنم
اگه خودش هم بلایی سرمون نمی آورد
اون بچهای دیونش و اون زن حاملش حتما ما رو می کشتن
خدایا من مجبور بودم خونشون رو خراب کنم
چاره ای نداشتم، می فهمی چاره ای نداشتم…
خدایا چه جوری بگم
من از سوسک می ترسم

—-
پی نوشت: این یکی از داستان های چند سال پیشم است که از سر بیچارگی دوباره منتشرش کردم …

ادامه مطلب