بالا گرد

دام دام

گاه نوشته‌های امیرپویا آقاصادقی

بایگانی برای اجتماعی

در شرایط آتش‌سوزی چه کنیم- راهنمای خودمانی

نویسنده:
۳ بهمن ۱۳۹۲
·
با موضوع اجتماعی


واقعه‌ی آتش سوزی خیابان جمهوری واقعه‌ی تلخی بود٬ مرگ دو نفر را نمی‌شود بی‌اهمیت پنداشت. اما خوب من ترجیح دادم به جای آنکه وقت خود را صرف فحش دادن به مامورین فداکار آتش‌نشانی٬ شهردار منتخب نمایندگان مردم و عزاداری کنم یک چرخی در اینترنت زده و ببینم در شرایط آتش‌سوزی که ممکن است برای هریک از ما پیش بیاید چه باید کرد. آن دعواهای سیاسی دوستان و تلاششان برای مقصر‌یابی محترم٬ ولی خوب این حرفها واسه کسی تنبون نمیشه.

نصیحت‌های فراوانی بود٬ اولیش اینکه پیش از آتش‌سوزی آماده باشید٬ یک تشخیص دهنده‌ی دود در خانه‌هایتان بگذارید و اگر خواستید یک کپسول آتش‌نشانی. اما خوب اینجا ایران است٬ شما که برایتان پیش‌گیری اهمیتی ندارد در نتیجه آنچه در پی‌ می‌آید ترجمه‌ و برداشتی آزاد است از مقاله‌ی ویکی چگونه- در آتش‌سوزی خانگی امن بمانیم.  می‌شد موارد دیگری را نیز ترجمه کرد٬ مواردی که مثلا آپارتمانی تر باشد و مثلا توش گفته باشد از راه پله به جای آسانسور استفاده کنید. اما خوب این را بیشتر از بقیه مفید یافتم. 

چگونه در شرایط آتش سوزی خانگی امن  بمانیم؟

هرچند شما فکر کنید که هرگز ممکن نیست قربانی آتش‌سوزی خانگی شوید اما خوب با توجه به شانس خوبی که شما دارید بهتر است لااقل یک آمادگی جزئیی برای این شرایط کسب کنید. خوب اولین کاری که در آتش سوزی انجام می‌دهید این است که گور بابای وسایلتان و ثروتتان و مال دنیا٬ خودتان و خانواده‌ی خود  را نجات دهید٬ حتی اگر از آن قوم حیوان خانگی دار هم هستید٬ اون بنده‌ی خدا را{…}

ادامه مطلب

اندر حکایت این بسم الله این کنار

نویسنده:
۲۶ اسفند ۱۳۹۱
·
با موضوع اجتماعی


بسم الله الرحمن الرحیم

دوستی بهایی داشتم که چند سال پیش از دانشگاهش پرتش کردند بیرون . حکایت اینطوری بود که برگه ثبت نام دانشگاه قسمتی چند گزینه ای داشت برای انتخاب دین و این رفیق ما آن قسمت را خالی گذاشته بود. بعد از چند ترم از دانشگاه با او تماس گرفتند و وضعیت دینش را جویا شدند، اوهم گفته بود بهایی است و در نتیجه فرموده بودندش که دیگر لازم نیست بیاید و اخراجست.( راستش اینکه نظر من این است که اینکار اشتباه است و اسلام دینی قویتر ازین حرفاست که با آمدن چند بهایی میان مسلمین بلرزد و اگر کلاسهای معارف درست کارشان را انجام می دادند مسلمان سازی میشد و حتی برادران و خواهر بهایی هم شاید اسلام می‌آورند جای اینکه مسلمین کافر شوند چیزی نیست که بخواهم در این نوشته یا هرگز درباره آن بحث کنم. بحث چیز دیگریست. )

بعد از اخراجش از او پرسیدم که چه کار بود کردی، خوب دروغ می‌گفتی، مگر اینها که زده اند مسلمان چیزی از اسلام حالیشان می‌شود که حالا تو باید جای دین را خالی می‌گذاشتی. بلاخره درس خواندن در یکی از دانشگاه های خوب پایتخت بهتر است از درس خواندن در این دانشگاه خودتان که کلاس هایش معلوم نیست چگونه است و چه کسی درس می‌دهد و کجا تشکیل می‌شود. حرفی که زد حرف قشنگی بود.  فرمودش که اعتقاد آدمی چیزی{…}

ادامه مطلب
۱

من باید ۲۰ می شدم…

نویسنده:
۲۶ بهمن ۱۳۹۱
·

من باید 20 می شدم

در پنج سال تحصیل بنده، تقریبا همه دوستان من جمله بنده بسیار و بسیار و بسیار پیش آمده است که به نمره‌ی یکی از درسهای خود معترض باشیم. مستقل ازین که ۱۸ شده ایم یا ۹ همواره معتقدیم که اساتید حق مارا خورده اند. این نوشته رساله ای است در باب بررسی اینکه چه کسی حق چه کسی را خورده است.

یکی از اساتید فیزیک، هر کجا که هست خدایش خیر دهاد خاطره ای تعریف می کرد که دانشجویی نمره درخشان ۵ را در یکی از درسهایش کسب کرده بود و راهی دفتر ایشان شده بود و التماس که من مشروطم و مادرم مریض است و بابام مرده و الخ، جان مادرت استاد به من ۹ بده که بدبخت نشم. این استاد گرامی ما هم از سر دلسوزی نمره این دانشجوی پدرمرده را ۹ کرده بود. در ادامه خاطره استاد تعریف می کرد دانشجوی فوق الذکر بعد از خروج از دفتر بلند بلند داشت به رفیقش می گفت استاد مادر به خطا و برخی فحش های دیگر که طبیعتا خواننده بیشتر با آنها آشنا است و نویسنده به دلیل جلوگیری از فیلتر شدن وبلاگ و همچنین آزردگی برخی خوانندگان از ذکر آنها معذور است را حواله استاد کرده بود که بی شرف ۹ام رو ده نکرد. استاد گرامی این خاطره را دلیل بر آن دانست که{…}

ادامه مطلب
۱

شیخ ما و دخترک

نویسنده:
۲۴ آذر ۱۳۹۱
·
با موضوع اجتماعی


sheikh-arab

روزی شیخ نا در حال چرت زدن بود و مریدان در باب پست ترین مردم جهان به گفتگو بودندی. یکی همی گفت که پست ترین مردم جهان آن است که حق مردم همی بخورد، دیگری همی گفت آن است که عمر خود به بطالت همی بگذارند.

یکی از مریدان گفت، مردی را می شناسم که با دوست دخترش به بدی رفتار می کند. نمی گذارد با کسی حرف بزند یا آنطور که می خواهد لباس بپوشد. حتی آمده است فیس بوک بنده خدا و همه پسرها را پاک کرده است و یک بار که دخترک عکس بی حجاب گذاشته بود چنان دعوایی راه انداخته بود که گر کسی نمی دانست فکر می کرد دخترک چه کار کرده است. اس ام اس های دختر را هم می خواند و اگر پسری به دخترک چیزی گفته باشد چنان با دخترک می کند که گویی دختر رفته و استغفرالله. دختر هم به خاطر پسر رابطه اش را با همه دوستانش قطع کرده است و راه عزلت پیشه کرده است و وقتش را به بافتنی بافتن می گذارند.

شیخ ناگهان از خواب پرید و گفت دختر را بیاورید. دختر را آوردند. شیخ ما پرسید اینها که اینها می گویند راست است؟ دختر گفت به ولله اگر دروغ بگویند اشنالله  وزنم قد حسین رضازاده بشود. شیخ پرسید، خوب عزیز دل برادر چرا این مرتیکه را ول نمی کنی.{…}

ادامه مطلب
۱

حریم خصوصی یا عذاب شخصی

نویسنده:
۲۴ شهریور ۱۳۹۱
·

Nothing to hide

چند روزی است که شایعه ای  در فیس بوک دست به دست می شود مبنی بر این که

در تنظیمات جدید فیس بوک شما می توانید همه کامنتها و لایکهای من  را بر  روی پست دوستانم  مشاهده کنید. من نمی توانم به تنهایی این مشکل را حل کنم کارهای فلان و بهمان را انجام دهید و به حریم خصوصی من احترام بگذارید.

این شایعه نه درست است و نه منطقی. از لحاظ نادرستی حقیقت امر این است که  فیس بوک فقط کامنتهای دوستانتان را در مکانهایی به شما نشان می دهد که از قبل هم می توانستید ببینید. مثلا بر روی تایم لاین یکی از دوستان مشترکتان یا پستی که مشاهده آن برای همگان آزاد است. از لحاظ غیرمنطقی بودن هم چه طور ممکن است حریم شخصی شما تنظیماتش توسط دوستان شما انجام شود و نه خود شما. تنها اتفاق عظیمی  که در فیس بوک اتفاق افتاده است(آنهم نه اخیرا بلکه چند ماه پیش- مدت زمان رسیدن شایعه از جوامع متمدن به جهان سوم) این است که شما می توانید فعالیت ها دوستانتان را راحت تر مشاهده کنید.

اما خوب برویم سر اصل داستان. فرض کنیم این شایعه درست بود و حریم شخصی در فیس بوک کان لم یکن میشد. من می توانستم کامنت شما را{…}

ادامه مطلب

چه کسی مارا کشت؟

نویسنده:
۲۵ مرداد ۱۳۹۰
·
با موضوع اجتماعی, داستان


old-women-gets-crazy1

شاید احمقانه ترین کار قبل از مردن این باشد که برای دیگران تعریف کنی چرا مردی اما خوب کدام کار من عاقلانه بود که این یکی اش عاقلانه باشد. این که این داستان را از کجا می دانم هم سوال احمقانه ایست. بلاخره کسی که دم مرگش است و دارد نفسهای آخرش را می کشد از شما خواننده ی عزیز بیشتر می داند. حرف نزنید و اعتراض نکنید. داستان این که ما چرا مردیم را بخوانید یا شاید هم گوش کنید.

من فلان بهمانی دانشجوی رشته ی مهندسی فلان در دانشگاه بهمان در روز فلان ماه بهمان همراه یک تعداد زیادی از دوستانم  مردم اما چرا؟  برای آنکه پاسخ دهم چرا، اما لازم است داستان کس دیگری را تعریف کنم. داستان پیر زنی نقلی را که اندکی جلوتر با مغزی متلاشی نقش بر زمین شده است.

این پیرزن داستان ما تک و تنها در خانه ای قدیمی در یکی از محله های مرکزی تهران زندگی می کرد. البته راستش را بخواهید همیشه تک و تنها نبود، روزگاری یک شوهری داشت بهتر از برگ درخت و یک عالمه بچه های قد و نیم قد بهتر از آب روان. اما خوب روزگار با کسی این روزها سر سازش ندارد. شوهرش  قبل از انقلاب اعدام شده بود، یکی از بچه هایش بعد{…}

ادامه مطلب
۱

نویسنده:
۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۰
·

چشم در بهای چشم
خون در بهای خون
این روزها انسانیت است که ارزشی ندارد

ادامه مطلب