بالا گرد

دام دام

گاه نوشته‌های امیرپویا آقاصادقی

بایگانی برای دانشگاه

۱

اینجا خاطرات تمام میشود؟

نویسنده:
۲۹ شهریور ۱۳۹۲
·
با موضوع دانشگاه


جشن فارغ التحصیلی هرچند برای یک ورودی دیگر باشد و هرچند هنوز به صورت رسمی فارغ نشده باشی یک جورهایی با همه شادی هایش غم انگیز است. وقتی یک دوره چند ساله از زندگی ات با خنده های دوستان مهر باطل شد میخورد و وقتی که باید از یک عالمه خاطره کم کم فاصله بگیری و جای دیگری بروی. وقتی این سوال بزرگ مطرح است که دوستان چندین و چند ساله ات آیا دگر بار خواهی دید؟ چه قدر؟ کجا؟ چند وقت یکبار؟ آیا رسم روزگار کی شمارا به هم خواهد رساند؟ …

هنوز دفاع نکردم، هنوز باید لااقل چند باری به علم و صنعت بروم ولی خوب امروز را دوست دارم پایان تحصیلم در علم و صنعت بدانم. علم و صنعت جای خوبی نبود، راحت نبود، مشکلات داشت و سختی های فراوان. ساعت های طولانی ترافیک رسالت را داشت، گشت ارشاد داشت، حراست خشن داشت، بی نظمی داشت، زور داشت و هزار درد داشت انقدر درد داشت که یکی از همکلاسی های سابق محل تحصیلش را در فیس بوک آشویتس زده است، ولی با همه بدی هایش شیرین بود.

کودکی که در هجده سالگی آمد علم و صنعت امروز دارد در بیست و چهار سالگی از آن می رود، البته یک سال تاخیر که یادگار سال اول ورود است و رویاپردازی های کودکانه برای ساختن شاید کشوری بهتر. امروز کمرم شاید در علم و صنعت خم شده باشد اما خوب کوله بار از تجربه را بر پشت میبرم. کوله باری که شاید{…}

ادامه مطلب
۱

من باید ۲۰ می شدم…

نویسنده:
۲۶ بهمن ۱۳۹۱
·

من باید 20 می شدم

در پنج سال تحصیل بنده، تقریبا همه دوستان من جمله بنده بسیار و بسیار و بسیار پیش آمده است که به نمره‌ی یکی از درسهای خود معترض باشیم. مستقل ازین که ۱۸ شده ایم یا ۹ همواره معتقدیم که اساتید حق مارا خورده اند. این نوشته رساله ای است در باب بررسی اینکه چه کسی حق چه کسی را خورده است.

یکی از اساتید فیزیک، هر کجا که هست خدایش خیر دهاد خاطره ای تعریف می کرد که دانشجویی نمره درخشان ۵ را در یکی از درسهایش کسب کرده بود و راهی دفتر ایشان شده بود و التماس که من مشروطم و مادرم مریض است و بابام مرده و الخ، جان مادرت استاد به من ۹ بده که بدبخت نشم. این استاد گرامی ما هم از سر دلسوزی نمره این دانشجوی پدرمرده را ۹ کرده بود. در ادامه خاطره استاد تعریف می کرد دانشجوی فوق الذکر بعد از خروج از دفتر بلند بلند داشت به رفیقش می گفت استاد مادر به خطا و برخی فحش های دیگر که طبیعتا خواننده بیشتر با آنها آشنا است و نویسنده به دلیل جلوگیری از فیلتر شدن وبلاگ و همچنین آزردگی برخی خوانندگان از ذکر آنها معذور است را حواله استاد کرده بود که بی شرف ۹ام رو ده نکرد. استاد گرامی این خاطره را دلیل بر آن دانست که{…}

ادامه مطلب
۱

آخرین کنکور، آخرین فریاد

نویسنده:
۲۰ بهمن ۱۳۹۱
·
با موضوع دانشگاه


n00129455-b

کنکور، واقعه ای که شاید بیشتر از هر چیز دیگر زندگی هم نسلان مرا تحت تاثیر قرار داده است. ماه ها یا حتی سال ها تلاش برای یک امتحان چهار ساعته. امتحانی که شاید برخی باور داشته باشند سرنوشتشان به آن بستگی دارد اما خوب بیشتر راه فراری است از افتادن به چاه زندگی. یک فرصت اضافه به امید رسیدن به توانایی های بیشتر و فرصت های فراوانتر برای جنگ با آینده.

یک کنکور دیگر امروز تمام شد، به امید آنکه آخرین کنکور زندگی ام باشد. نتیجه اش؟ سازمان سنجش بیشتر ازین حرفها طول می کشد نتیجه اعلام کند ولی خوب تلاش خودم را کرده ام. این که چه می شود نمی دانم. متاسفانه یا خوشبختانه کنکور  امتحانی است که نتیجه اش تنها به تلاش فردی من ربطی ندارد، قسمت اعظمی از نتیجه حاصل  تلاش دیگران است. اما خوب راضی ام.  البته ذاتا من آدم راضی ای هستم تا فاجعه اتفاق نیافتد گریه اش را نمی کنم. اصلا شما فرض کنید من نفر اول کنکور کارشناسی ارشد کامپیوتر، خودم هم ،چنین فکر می کنم. هر وقت نتیجه اعلام شد فکرمان را اصلاح می کنیم.

احساس فعلی من احساس رها شدگی است از یک فشار روانی بزرگ و احساس خالی شدن، خالی شدن از انرژی و هدف و توان و همه خواص انسانی. یحتمل با اندکی خواب احساساتم بهبود پیدا میکند ولی خوب{…}

ادامه مطلب

دانشجو [هیچ] حقی [ن]دارد

نویسنده:
۴ اسفند ۱۳۸۹
·
با موضوع دانشگاه


لاَّ یُحِبُّ اللّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوَءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاَّ مَن ظُلِمَ وَکَانَ اللّهُ سَمِیعًا عَلِیمًا
خداوند، بانگ برداشتن به بدزبانى را دوست ندارد، مگر از کسى که بر او ستم رفته باشد، و خدا شنواىِ داناست.

سوره النساء- آیه ۱۴۸- ترجمه فولادوند 

داستان اول – نظریه محاسبات

یک واحد ارائه می شود نامش نظریه محاسبات. گوگل می کنیم نام درس را،داستان درس ادامه درس نظریه زبانها و ماشینها درس پیش نیازش را دوست داشتیم. ساعت درس  شنبه دوشنبه پنج تا هفت عصر. ساعتش افتضاح است، جهنم واحد نیست برنامه های شنبه دوشنبه را کنسل می کنیم، درس را اخذ می‌کنیم چه می‌شود کرد.

می رویم سر کلاس، بر اسلاید استاد نوشته امنیت شبکه و رمزنگاری، پیش نیاز درس هم شبکه که انشالله اگر خدا بخواهد ترم آخر پاسش خواهیم کرد .حکایت این تغییر نام درس را جویا می شویم. استاد شرح می دهد که “ثبت درس جدید مراحل قانونی اش طولانی میشد، تصمیم گرفتیم درس را به عنوان نظریه محاسبات ارائه دهیم که چند سالی است ارائه نمی شود” و البته با تاکید براین که قبلا هم این کار در دانشکده انجام شده است. با خود می گوییم جهنم، حالا موضوع جدید هم بد نیست.

اسلاید اول درس را بیشتر نگاه میکنیم، ساعت ارائه شنبه، دوشنبه ۱۰-۱۲ . سوال می‌پرسیم که این دیگر چه حکایتی است،  استاد می گوید{…}

ادامه مطلب
۳

حکایت آن زاهد و ما

نویسنده:
۲۲ بهمن ۱۳۸۹
·
با موضوع ایران, دانشگاه


 

tafkik

حکایت زندگی آنها هم شده حکایت زندگی آن بنده خدا زاهدی که تصمیم گرفت از خوف ارتکاب به گناه برود در غاری در ناکجا آباد زندگی کند که نکند شاید خدایی ناکرده چشمش به دماغ ورقلمبیده ی نامحرمی بیافتد و از راه راست به آتش جهنم پرت شود

البت آن شیخ بنده خدا لااقل کاری به کار خلق الله نداشت، کار خود را می کرد و راه خود را می رفتد. بدبختی اینکه، این ها جز کار به کار خلق الله داشتن، کاری ندارند. لابد پنداشتند با خویشتن که بهشت تنهایی لطفی ندارد و قصد کرده اند همه ی ملت را در این توفیق اجباری شریک کنند.

افسوس که فراموش کرده اند  آخر داستان را که خود زاهد هم نتوانست در غار سر کند و به ماه نکشید که رو به قبله دراز شد و از گرسنگی رفت رو به هلاک. کاش می خواندند و می فهمیدند که با غار سازی اطراف ملت فقط صورت مسئله را مدتی از چشم یکدیگر پنهان کردند و آخرش گندش از جای دیگر در می آید. به جای این کارها کاش دو مثقال تقوایشان را تقویت کننده می خوراندند که این همه عذاب لازم نشود ایشان را و مارا…

—————————————

پی نوشت: این{…}

ادامه مطلب
۱

یک سال گذشت

نویسنده:
۵ بهمن ۱۳۸۹
·

یک سال گذشت و من هنوز  به این می اندیشم که به چه گناهی این چنین معصومانه رفتی…میترا رضایی عزیز روحت شاد و یادت گرامی.

ادامه مطلب
۴

از اونم بدتر

نویسنده:
۲۰ شهریور ۱۳۸۹
·

– چی قبول شدی؟

– یعنی هیچی قبول نشدی؟
– از اونم بدتر :-(
– نگو، علم و صنعت قبول شدی؟
– نه بابا، از اونم بدتر، الزهرا

ادامه مطلب