بالا گرد

دام دام

گاه نوشته‌های امیرپویا آقاصادقی

بایگانی برای فلسفه

یه توپ دارم قلقلیه …

نویسنده:
۲۹ مهر ۱۳۸۸
·
با موضوع داستان, فلسفه


توپ

پسر داشت راه می‌رفت. سیگار را تازه ترک کرده بود و برای گذراندن وقت از آدامس استفاده می‌کرد. بچه‌ها داشتند مانند بچه‌های چند سال قبل که این روزها نسلشان منقرض شده است گل کوچک می‌زدند. بنابر اتفاق و شاید هم از عمد یکی از آنها تصمیم گرفت توپ را به سمت پسر داستان بفرستد.پسر داستان همواره باور داشت که نباید مسیر چیزی را عوض کرد و گذاشت سرنوشت هرکاری می‌خواهد بکند. این بار اما شاید چون یک روشن فکر واقعی نبود و تنها یک روشن فکر نما بود باورهایش را فراموش کرد و به یاد سوباسا و دوران کودکی لگد محکمی حواله توپ کرد.توپ از میان دروازه عبور کرد،عجب گلی میزنه این پسر قصه‌ی ما. بچه ها همه به دنبال توپ می‌دوند، یکیشان که طبیعتا چون بهترین بازیکنشان است از بقیه سریعتر می‌دود از بقیه جلو می افتد و به دنبال توپ به میان خیابان می‌رود.

دختر طبق معمول یاد و خاطره زکریای رازی را با بوی دهانش زنده نگاه داشته بود و داشت سعی می‌کرد با بیشتر فشار دادن پدال گاز قوانین نسبیت انشتین را اثبات کند. در حال اثبات وابستگی زمان به سرعت بود که ناگهان توپی را  رویت کرد. داشت فکر می کرد که  در کلاس آئین نامه گفته اند چه چیزی بعد از توپ به میان خیابان می‌آید که با مانع سختی{…}

ادامه مطلب
۰

مرگ

نویسنده:
۲۴ مهر ۱۳۸۸
·

وقتی که متغیر عمر به سمت مرگ میره
لذت به مثبت یا منفیه بی نهایت میل می کنه
در حالی که وقتی متغیر عمر برابر مرگ می شه
مقدار تابع لذت صفره

ادامه مطلب

کسی صدای مرا می شنود ؟

نویسنده:
۱۳ مرداد ۱۳۸۸
·
با موضوع فلسفه


Falling

 

کسی صدای مرا می شنود ؟ آهای با شما هستم که گوشتان از نوای خوشتری پر گشته است . من لال گشته ام یا کر که هرچه می گویم جوابی از شما بلند نمی شود ؟ کسی مرا این پایین می بیند ؟ آهای با شما هستم که چشم هایتان افق های دور تر را نشانه رفته است .من این گوشه ، کنار خیابان ایستاده ام . آهای با شما هستم که ویران خیابان های شهر تهران را با مسابقات اف وان * اشتباه گرفته اید . 

کجا می روید با این عجله ؟ به کجا می نگرید ؟  چه قرار است بشود آیا ؟ نمی بینید دور دست ها هم هوا همین قدر غبار آلود است ؟  چه کسی گوشهایتان را با خبر آینده ی روشن پر کرده است ؟ اشتباه گفته اند ، آنجا هم خبری نیست .

جای آن گاز لعنتی پایت را بر ترمز و کلاچ بگذار . میخ ترمزی بزن ، دستی را بکش ، ماشین را خاموش کن  . بایست کنار خیابان کمکی سیگار بکشیم . کمکی گپ بزنیم ، دلستر صفر درصد الکل بخوریم و به یاد بچگی ها توهم مستی بزنیم . گوش هایت را باز کن ، کمکی از گذشته های بگوییم و چشم هایت را ببند خاطره ها را مرور کنیم

{…}

ادامه مطلب

شاید هیتلر نژاد پرست نبود

نویسنده:
۲۳ تیر ۱۳۸۸
·
با موضوع جهان, فلسفه


در این مسئله که هیتلر نژاد پرست بود بحثی وجود ندارد . همه ی رایش سوم بر مبنای برتری قوم آریایی بنا شده است . در این نوشته بحث ما بیشتر از آنکه روی هیتلر و امثال هیتلر باشد بر سر قربانیان نژاد پرستیست . قربانیانی که همیشه هم مظلوم نیستند .

برای شروع از قوم یهود شروع کنیم – قومی که اگر بیشتر از آلمان های نازی نژاد پرست نباشد کمتر از آنها نیست . آنها حتی خدایشان هم بین بنی اسرائیل و دیگران فرق می گذارد . بهشت را فقط از آن خود می دانند و خوبی های دنیایی را نیز هم . اسرائیل را که می بینید ؟ رفتارش با اعراب فلسطینی  فکر می کنم بیشتر از این نیاز به توضیح داشته باشد .

حال که بحث عرب شد . کسی دلش برای عرب نسوزد .همین ها که امروز مظلوم واقع شدند زمان خلافت اموی یکی از نژاد پرست ترین حکومت های جهان بودند . عرب و عجم را شنیده اید دیگر ؟ روز هایی بوده است که در این{…}

ادامه مطلب
۸

خواهرم ، برادرم مرا ببخش

نویسنده:
۲۳ آذر ۱۳۸۷
·
با موضوع فلسفه


فکر می کنم همه کسانی که اینجا را می خوانند کم و بیش با نظریه انتخاب طبیعی داروین آشنا باشند  . نظریه ای که  یکی از دلایل معروفیت آن زیر سوال بردن داستان آدم و حوا و به دنبال آن کلیسای کاتولیک است  . هدف نویسنده  این نیست که در این نوشته  به این جنبه  نظریه داروین بپردازد . اگر حقیقت امر را بخواهید نویسنده خیلی قصد صحبت کردن در باب داروین را ندارد  . نویسنده در این نوشته تنها قصد دارد که  خطری را که به نظرش  نسل بشری را تهدید می کند را بیان کند .

انتخواب طبیعی می گوید طبیعت از افراد جامعه کسانی را انتخاب می کند که  با آن سازگاری بیشتری دارند. مثلا خرگوش های سفید در سرزمین های برفی بیشترند چون می توانند از چشم شکار چیان در امان بمانند .  بیایید کمی فکر کنیم ، آیا ما و اطرافیانمان انتخاب طبیعت هستیم ؟ 

ادامه مطلب


گوسفند

نویسنده:
۱۸ آبان ۱۳۸۷
·
با موضوع فلسفه


دیشب پنداشتم که کاش گوسفندی بودم که داشت در چراگاهی برای خود می چرید . امروز ولی خوشحالم که انسانی هستم که دارد کباب خود را می خورد . همیشه دوست داشتم بدانم گوسفند قربانی چه احساسی دارد .

ادامه مطلب
۲

افسانه سیزیف

نویسنده:
۲۱ مرداد ۱۳۸۵
·

    آلبرت کامو که به مرحمت زبان عاشقانه ی فرانسه می شه آلبر کامو یه کتاب داره نه خیلی کتاب داره که یکیشون  افسانه سیزیف .  کتاب راحتی نیست واسه خوندن ولی خوب  واقعا ارزش خوندن  رو داره. این حرفا رو زدم چون می خوام در مورد سیزیف حرف بزنم
سیزیف یه بنده ی خدایی بود چون که یه غلطی کرد خدایان تصمیم گرفتن مجازاتش کنن و احتمالا بعد از چند ساعت بحث و بررسی کارشناسی به این نتیجه رسیدن که بهترین مجازات برای سیزیف اینه که محکومش کنن به  انجام دادن یک کار پوچ . احتمالا دوباره بعد از چند ساعت بحث و بررسی به این نتیجه رسیدن که محکومش کنن به این که یک سنگ رو از یک کوه بالا ببره و بعد ولش کنه قل قل بخوره بیاد پایین  بعد دو

باره بیارتش بالا . نمی دونم نمی خوام در مورد این که کامو سیزیف رو پای کوها رها کرد بحث کنم و نمی خوام نظر کامو رو اصلا بگم . هرکی خواست بره بخونه کتاب رو  افسانه سیزیف آلبر کامو ترجمه محمود سلطانیه با حذف یه دکتر  نشرشم نمی تونم بخونم . البته اگه داستان سیزیف رو هم کامل می خواین برید بگردید دنیال افسانه های یونان باستان یا یه چیزی تو این مایه ها.
خوب این مزخرفات رو گفتم که این داستان رو تعریف کنم
غلام یه  بنده خدایی بود که چون خیلی بنده ی خوبی بود و نماز می خوند و امر به معروف و نهی{…}

ادامه مطلب