بالا گرد

دام دام

گاه نوشته‌های امیرپویا آقاصادقی

بایگانی برای ایران

۰

داستان شبی که یلدا می خوانند.

نویسنده:
۲۹ آذر ۱۳۹۱
·
با موضوع ایران, داستان


شب یلدا

برف و یخ همه جا را فرا گرفته  و زمین در تاریکی فرو رفته بود.  تا چشم کار می کرد تاریکی بود و تاریکی بود و تاریکی.

آناهید به تخته سنگی تکیه داده بود، در غاری که شاید اورا از این سرمای مرگبار حفظ کند. کودک یک روزه اش در آغوشش با لبخندی کودکانه خفته بود.  خسته بود، می خواست بخوابد، چشمانش را لحظه ای بر هم گذاشت اما سریع آنها را باز کرد. می دانست که نباید بخوابد. جان کودکش به بیدار بودن او وابسته بود.

یادش نمی آمد دقیقا کی بود،  شاید همین نزدیکی، شاید هم بسیار دور. آن زمان ها هنوز این تاریکی نکبت بار همه جا را فرا نگرفته بود. خورشید هنوز از زمین روی گردان نشده بود. یادش می آمد، داشت برای خودش در دریاچه کیانسی شنا میکرد. دریاچه ای که پدرش به او هدیه کرده بود.

روزها بعد آن روزهای خوب،  متوجه شد عادتش دیر شده است. اما چطور می توانست، امکان نداشت. او که جز پاکدامنی طریق دیگری پیش نگرفته بود. حتما اشتباهی ساده بود.اما شکمش کم کم بزرگ شد، همه فهمیدند. همه جای آسمان حرف از بدکارگی او بود. هرچه قدر قسم، هرچه قدر سوگند فایده ای نداشت.  پدرش می خواست اورا بکشد، اما دلش نیامده بود. اورا به زمین تبعید کردند به این امید که بمیرد و فراموش شود.

از آن روز{…}

ادامه مطلب
۳

حکایت آن زاهد و ما

نویسنده:
۲۲ بهمن ۱۳۸۹
·
با موضوع ایران, دانشگاه


 

tafkik

حکایت زندگی آنها هم شده حکایت زندگی آن بنده خدا زاهدی که تصمیم گرفت از خوف ارتکاب به گناه برود در غاری در ناکجا آباد زندگی کند که نکند شاید خدایی ناکرده چشمش به دماغ ورقلمبیده ی نامحرمی بیافتد و از راه راست به آتش جهنم پرت شود

البت آن شیخ بنده خدا لااقل کاری به کار خلق الله نداشت، کار خود را می کرد و راه خود را می رفتد. بدبختی اینکه، این ها جز کار به کار خلق الله داشتن، کاری ندارند. لابد پنداشتند با خویشتن که بهشت تنهایی لطفی ندارد و قصد کرده اند همه ی ملت را در این توفیق اجباری شریک کنند.

افسوس که فراموش کرده اند  آخر داستان را که خود زاهد هم نتوانست در غار سر کند و به ماه نکشید که رو به قبله دراز شد و از گرسنگی رفت رو به هلاک. کاش می خواندند و می فهمیدند که با غار سازی اطراف ملت فقط صورت مسئله را مدتی از چشم یکدیگر پنهان کردند و آخرش گندش از جای دیگر در می آید. به جای این کارها کاش دو مثقال تقوایشان را تقویت کننده می خوراندند که این همه عذاب لازم نشود ایشان را و مارا…

—————————————

پی نوشت: این{…}

ادامه مطلب
۱

شغل آینده

نویسنده:
۱ مرداد ۱۳۸۹
·

از یکی از دوستان پرسیدیم در آینده می‌خواد چی کاره شه، گفت فعال سیاسی. گفتیم تو که نه از سیاست چیزی میفهمی نه از حرف زدن، چه طور می‌خوای فعال سیاسی شی؟ گفت الان یک سری فحش خفیف میدم به نظام یک سال میرم زندان. بعد میرم از کشور، میرم VOA به عنوان دانشجویی سیاسی زندانی فحش های رکیک میدم به نظام، میشم  یه چی مثل سازگارا… 

ادامه مطلب

انقلاب به سبک بالاترینی

نویسنده:
۲۳ تیر ۱۳۸۹
·

– بابا، بابا دیدی بلاخره انقلاب سبز ما پیروز شد.

– چی میگی بابایی ؟ صدا و سیما رو گرفتین؟

– نه بابا حتی از اونم بهتر،امروز یک خبر نوشتم تو وبلاگم که مردمم به اعتصاب بازار بپیوندن، بعد رفتش بالاترین صفحه اول. حالا همه می‌خونن بعد اعتصاب می‌کنن دولت سقوط میکنه…

– ای ول بابایی، حالا این بالاترین روزنامست یا شبنامه؟

-  بابایی توهم از پشت کوه اومدیا. کی آخه شبنامه چاپ میکنه دیگه . بالاترین یه سایتیه. یه عالمه هم بازدید کننده داره. فک کنم ۱۰۰ ملیونی باشن. اصلا همه‌ی رهبری جنبش از تو بالاترینه…

– من چه میدونم بابایی، من که از این کامپولوتر که هیچی حالیم نمیشه. راستی بابایی مامانت گفت ازت بپرسم اون پارچه سبزه که می‌خواست بده به فاطی خانم رو چی کار کار کردی؟

– هان اون شنبه که دولت تعطیل کرد با بچه ها رفتیم تنگه واشی انقلاب رو پیش ببریم، از دست ساناز افتاد تو آب، بعد آب بردش. به مامان بگو حالا اشکال نداره، شهید راه انقلاب شد…

 

————

پی نوشت: آنتی سبز نیستم، سبزهم نیستم، منتظر سنتزم

ادامه مطلب
۰

هفتم تیر

نویسنده:
۷ تیر ۱۳۸۹
·

شهید آیت الله بهشتی

بهشتی یک ملت بود

ادامه مطلب

اسلام علیک یا روح الله…

نویسنده:
۱۴ خرداد ۱۳۸۹
·
با موضوع ایران


---

سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیاً

ادامه مطلب

۸۸ سالی که گذشت- از سیاست تا زندگی

نویسنده:
۲۸ اسفند ۱۳۸۸
·

88

هشتاد و هشت هم اندک اندک دارد به پایان می‌رسد و ۸۹ دارد آهسته آهسته شروع می‌شود، هوا هم که به سلامتی فصل بهار را جامپ زده و مستقیم به فصل تابستان رفته است. در این روزهای آخر سال بنابر بر رسم صفر ساله تصمیم گرفتم وقایع مهم سال هشتاد و هشتاد را بررسی کنم.

اگر از نوروز هشتاد و هشت شروع کنیم آن را در شیراز در کنار خانوداه پدری سپری کردم. اتفاق خاصی نیافتاد جز اعلام کاندیداتوری مهندس میر حسین موسوی که آنرا هم دقیق به خاطر نمی‌آورم در اسفند بود یا فروردین. به خاطر می‌آورم چند ماه قبل از این اتفاق اعلام کرده بودم که به احمدی‌نژاد رای می‌دهم مگر موسوی کاندید شود و به خاطر می‌آورم خاتمی پرستها به شدت ناراحت بودند که موسوی غلط کرده است که وقتی خاتمی آمده، آمده است و فقط رای را می‌شکند و ازین حرفها…

بعد از عید کم‌کم فضای انتخاباتی شکل گرفت، فکر می‌کنم اواسط اردیبهشت بود که جشن برج میلاد میرحسین برگزار شد، جشنی که می‌گویند رنگ سبز برای اولین بار در سطح وسیعی عرضه شد، جشنی که هدفش این بود حامیان خاتمی را پشت موسوی قرار دهد، حامیانی که هنوز که هنوز است باور دارم اگر نبودند وضع بهتر بود.

از آن روز به{…}

ادامه مطلب