بالا گرد

دام دام

گاه نوشته‌های امیرپویا آقاصادقی

در سوگ پدر بزرگ

نویسنده:
۹ آذر ۱۳۹۱
·

baba

قانون دوم ترمودینامیک می گوید مرگ حداکثر بی نظمی سیستم است. لااقل آنطور که در خاطر من مانده است.

مرگ برای آدمی اما اینها نیست. مرگ شاید پایانی باشد. حالا پایان همه چیز یا پایان سفر این دنیا.  و خوب هر پایانی آغازی است، آغاز نیستی یا آغاز سفر آن دنیا.

مرگ حق است، شتری است که دم خانه همه می خوابد. مرگ بازگشتی است به سوی مبدا اش. جسمی که به خاک می رود و روحی که به خدایش. مرگ آرامش است. استراحتی ابدی.

مرگ برای مرده آرامش است . برای آنها که مانده اند هرچه هست آرامش نیست. مرگ گریه است، مرگ غصه است، مرگ دلتنگیست. مرگ حس نداشتن است، حس دردناک از دست دادن. حس لعنتی گم کردن است، حس لعنتی ندانستن لحظاتی که داشتی. مرگ آرزوی چند دقیقه وقت اضافه است.

مرگ شاید چیزی ساده تر از این حرفهاست. مرگ جنازه ای است که از سوراخ غسالخانه بهشت زهرا پرت می شود بیرون، همراهش فریادی که فلان فلانی و بعدش فریاد عزیزانشان، لاالله الا الله کسانی که شبه تابوت را با خود می برند تا نمازی بر آن خوانده شود. مرگ تکه فلزی است سیاه که با رنگ سفید بر آن نگاشته اند، قطعه،ردیف و شماره.مرگ آمبولانس بنزی است از خانه تا بهشت زهرا. مرگ آمبولانس درب و داغانی است از غسالخانه تا قبر. مرگ قبر کنی است که نفس نفس زنان قبری می کند. مرگ گدایانی است که زندگیشان از مردن دیگران است. مرگ روضه خوانی است که هرچند کارش افتضاح است و صدایش انکر الاصوات است اما اشک همه را در می آورد.

مرگ پایان واقعیت است و آغاز خاطره. آنکه تا دیروز بود امروز فقط در فکر ماست. آنکه تا دیروز با خودش حرف می زدیم امروز درباره اش حرف می زنیم. مرگ پایان “می کند” و آغاز “می کرد” است. زمان تبدیل فعل مضارع به ماضی.

مرگ هیچ چیز نیست اما. کسی نمی میرد تا زمانی که کسی به خاطرش دارد. در خاطره ها زنده است و با خاطره ها زنده ایم.  روزی که دیگر در خاطره ای نبود گویی آدمی از نخست نبوده است. آنچه آغازی ندارد پایانی ندارد. آنچه نبوده، نیست نمی شود. آدمی که کسی نمی داند زنده بوده است چه طور می میرد.

مرگ این نوشته است و زندگی این نوشته است و احساس این نوشته است و درد این نوشته است. حس پراکندگی ، حس خلا و حس بی حسی. حسی که می خواهی دستت را از صفحه برنداری و همچنان بنویسی. بنویسی از حرفهایی که نمی دانی چیست، از خاطراتی که بود، از خاطراتی که نبود. از اشکهایی که نریختی، از اشکهایی که ریختی و از اشکهایی که باید می ریختی. از روزهایی که بود و از روزهایی که نیست و از روزهایی که دلت می خواست می بود و روزهایی که دلت می خواست می رفت.

مرگ این است که به خانه ی پدر بزرگی بروی که دیگر در خانه اش نیست، پیش مادربزرگی بروی که دیگر شوهر ندارد  و مادری که دیگر پدر ندارد. مرگ اشکهای نویسنده است، اشکهایی که نوشتن را سخت می کند و مرگ دست نکشیدن نویسنده از نوشتن است. مرگ این است که بدانی از پاراگراف چندم به بعد کسی اهمیت به حرفهایت نداده است و صرفا یادشان آمده تسلیتی بگویند و اما باز هم بنویسی. مرگ این است که برایت مهم نباشد. مرگ این است که ندانی چیست، و آرزویت آن باشد که بعدش آرامش باشد. مرگ یادآوری است که ما نیامده ایم برای ماندن و یاد آوری اینکه هرچند همه میرویم اما مرگ هنوز درد ناک است.

دام دام را با دیگران قسمت کنید

یک نظر»

  فرزانه در گفته است

پدر بزرگ نازنینم ،کتاب غم هجرت تو صفحه پایانی ندارد


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *