بالا گرد

دام دام

گاه نوشته‌های امیرپویا آقاصادقی

ای عزیز رفته از دست

نویسنده:
۵ مهر ۱۳۹۲
·

1376248_10202057400943429_1480205096_n

آدمها٬خاطرات٬ ماندنها و رفتنها. آخرش چه می‌ماند. حکایت این دینا چیست؟ من٬ تو٬ ما؟ چرا آدمهای خوب زودتر می‌روند؟ چرا ما مانده‌ایم؟ کدام منطقی توجیه میکند یک دختر ۲۴ پنج ساله باید اول برود؟ چرا باید برود؟ چرا ما مانده‌ایم؟

خاطراتش انقدر زنده است گویی همین دیروز بوده است. راستش خیلی هم از دیروز آنورتر نبود. یادش بخیر٬ چند سال پیش یا شاید چند ماه پیش یا شاید چند روز پیش بود که داشتیم ویژه نامه ورودی‌های هشتاد وهشت را باهم ویرایش نهایی می‌کردیم. یادش بخیر بدون نیلوفر هرگز نشریه در نمی‌آمد.

کامنتش هست٬ کامنتی که بر پست تغییر قالب دام دام گذاشته بود و گفته بود در فایرفاکس خراب است. هنوز هم خراب است٬ شاید هرگز درستش نکردم. شاید دوباره آمد و گفت خراب است.

همین تازگی بود که تولدش را تبریک گفته بودم٬ همین تازگی بودم که داشتم برایشان پوستر دفاعشان را درست می‌کردم. کاش کاش آخرین اسمی که زدم میرسید و کاش جواب می‌آمد چی دروغه امیرپویا؟ و من لبخند میزدم٬ جواب می‌دادم هیچ٬ یک شوخی بچگانه بود که با ما کرده بودند.

اما خوب شوخی بچه گانه‌ای نیست٬ حقیقت است٬ واقعیت است. نیلوفر دیگر در بین ما نیست. چرا نیست؟ چرا رفت؟ این سوالهای بیجواب چه فایده‌ای دارد پاسخ دادنشان. وقتی دیگر نیست. چرا باید کسی می‌رفت که آزارش به مورچه نرسیده بود. واقعا منتظر عروسی بودیم و نه مجلس عزا. دلمان شیرنی می‌خواست و نه حلوا.

دیگر برای چه کسی هرسال برای تولدس تبریک بگذارم که همکار سابق تولدت مبارک. کاش بودی و این نوشته را می‌خواندی. کاش نظرت زیر این نوشته بود. کاش همه چیز یک شوخی احمقانه بود. کاش و کاش و کاش ….

دام دام را با دیگران قسمت کنید

۲ نظر»

  سمیرا در گفته است

دوستی نازنین و مهربان با بزرگتر از کالبد زمینی
انسانی از جنس پرواز
از جنس رهایی از پیله زمینی

  zahra در گفته است

:(


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *