بالا گرد

دام دام

گاه نوشته‌های امیرپویا آقاصادقی

این یک داستان ترسناک است- قسمت اول

نویسنده:
۱۷ آبان ۱۳۹۲
·
با موضوع داستان

جایی که من از آن آمدم مردم خیلی فقیر بودند.  قوت غالب ما سیب زمینی بود و برنج. گاهی مثلا به مناسبت شب عید پدرم چند تکه استخوان می‌خرید مادرم آنها را می‌جوشاند و می‌جوشاند و می‌جوشاند و از آبشان سوپی درست می‌کرد که بی‌شک خوشمزه ترین غذایی بود که تا آن روز‌ها خورده بودم.

وضعیت درسی من چندان مناسب نبود٬ چندان چیزی از درس‌ها نمی‌فهمیدم و دو سه سالی بود که کلاس سوم گیر کرده بودم. این گیر و کردن و درجا زدن اما خوب مزیت‌های خودش را برای من داشت. هیکلی بزرگتر از همه‌ی هم کلاسی‌هایم باعث شده بود که بقیه مثل سگ از من حساب ببرند. یادم می‌آید زنگ‌های تفریح بچه‌های قد و نیم قد٬ صف می‌کشیدند و قسمتی از خوراک روزانه خود را به من ‌می‌دادند. من هم در برابر خوردنی‌هایی که آنها با من قسمت می‌کردند در برابر زورگویی‌های سال چهارمی و پنجمی‌ها هوای آنها را داشتم.

آنروز را به خوبی به خاطر دارم. روزی که سرنوشت من تغییر کرد. چند شنبه بود یا چندم بود یا چه ماهی بود؟‌چه می‌دانم دیگر٬ من هرگز با اعداد رابطه‌ی حسنه‌ای نداشتم. اگر داشتم که اکنون اینجا نبودم.آنروز مانند هرروز اندکی دیر به مدرسه  رسیدم. زودرفتن چه فاییده‌ای داشت وقتی معلمم برایش مهم نبود. زمانی که به مدرسه‌ای رسیدم دیدم همهمه و غوغا به پاست. یکی از بچه را به سمت خودم کشیدم و گفتم “چه خبره؟‌ دختر مدیر مدرسه عروس شده؟‌”  برایم توضیح داد که امتحان ورودی مدرسه فلان است. پرسیدم دیگر آن چیست؟ گفتش که بهترین مدرسه کشور است. آنجا بروی دیگر از گرسنگی خبر نیست٬ همه‌ی امکانات فراهم است.

راستش را بخواهید من هیچ وقت برایم درس و مشق مهم نبود که این امتحان مهم باشد. اما خوب یادم آمد که پدرم قول یک دوچرخه را به من داده بود اگر این سال را به موفقیت بگذرانم و خوب چه موقعیتی بهتر از این برای رسیدن به دوچرخه‌ی رویایی‌ام. اما خوب چه امیدی به من بود که در چنین امتحانی موفق بیرون بیایم وقتی در مسائل ابتدایی خودم مانده بودم. اندکی مغز ناقص خودم را به کار انداختم و در کمال تعجب راه موفقیت را پیدا کردم.

آهسته به سمت یکی از درسخوان ترین بچه‌ها کلاس رفتم٬ گوشش را گرفتم و در حالی که از شدت درد داشت گریه‌اش در‌می‌آمد به گوشه‌ای بردمش. آهسته به او گفتم اسم مرا بالا برگه‌ی امتحانت می‌نویسی و گرنه انقدر زنده نمی‌مانی که تا سر کوچه بروی چه برسد به مدرسه فلان. می‌خواست اعتراضی کند اما خوب با آن جسته‌ی کوچکش قدرتی برای اعتراض نداشت. ناچار قبول کرد.

آهسته باهم به سمت ورودی سالن امتحانات رفتیم. جالب بود٬ صفی طولانی از دانش‌آموزان بسته شد بود که چنین صفی را حتی آنروز‌ها که قند کپنی توزیع می‌کردند ندیده بودم. بدون این که اعتراض خاصی شود خودم و اورا در جایی در جلوی صف جای دادم. با هم وارد اتاقی شدیم. چند خانم جوان با روپوش‌های سفید پزشکی در آن اتاق ایستاده بودند. مرا بالای ترازویی بردند و وزن و قد کردند. دکتر ها با هم چیزی می‌گفتند که شبیه به‌به بود اما خوب از آن فاصله نمی‌توانستم صدایشان را بشنوم. من مانده بودم این چه امتحانی است که قبلش لازم است قد و وزنمان کنند. اندازه‌گیری‌ها که تمام شد٬ خونمان را هم گرفتند و بر بطری اش مشخصاتمان را نوشتند و راهی سالن امتحانمان کردند.

برگه‌ها که پخش می‌شد با خیال راحت بالایش نوشتم احمد احمدی. وقتی خوب دیگری قرار بود نام مرا بنویسد چه اهمیتی داشت که من چه نامی آن بالا بنویسم. البته خوب انقدر عقلم می‌رسید که نام خودم را ننویسم. امتحان شروع شد و سوال‌هایش به غایت دشوار بود. آنقدر که حتی من درست نمی‌توانستم صورتشان را بخوانم. اما خوب آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟ با خیال راحت نقاشی‌های بسیار زیبا بر روی برگه‌ام کشیدم که پیکاسو در تمام عمر نکشیده بود. تا آخر امتحان در جای خود نشستم که مطمئن شوم این رفیقمان خلف وعده نکند خدایی نکرده.

زمان امتحان که تمام شد مراقب گفت هرکس برگه اش را به نفر سمت چپ خود بدهد تا بی زحمت برگه‌ها جمع شود. نام خودم را که بر برگه‌اش دیدم نفس راحتی کشیدم و با خیال راحت سالن امتحان را ترک کردم…

این داستان ادامه دارد.

—————–

پینوشت ها:‌

۱. هرچند داستان دنبال دار قبلی ناقص موند و هیچ وقت کامل نشد (‌بنابر این مصالح که یه مقداری قسمت بعدیش بوی قرمه سبزی میداد و من نمی خواستم برم اون دنیا) این داستان قطعا کامل میشه. البته کامل شده تو ذهن من ولی خوب حالا قطعا کامل نوشته میشه.

۲. تیتر این نوشته تو قسمت آخرش قطعا اصلاح میشه.

۳. هرگونه شباهت برخی وقایع و اشخاص و مکان‌ها به مکان‌های واقعی قویا تکذیب شده و این داستان تمامن خیالیه.

۴.یکی بیاد برای من توضیح بده چرا من وقتی انقدر کار دارم و یک شنبه باید یک عالمه پروژه تحویل بدم و اینها نشستم داستن نوشتم.

۵. این داستان‌هایی که من نوشتم بیشتر ازین که داستان کوتاه و بلند و قابل انتشار باشه بیشتر طرح اولیه داستان‌هایی هست که تو فکر منه. حالا من که احتمالا هرگز نمی‌رسم بنویسمشون٬ اگه کسی خواست کاملشون کنه من خوشحال میشم. کتگوری داستان رو مطالعه کنید.

دام دام را با دیگران قسمت کنید

۳ نظر»

  مینروا در گفته است

هممممممم.

۱- امیدوارم اتفاق نیفته. چون اونموقع خونت گردنه خودته. چون شدیدا مشتاقم ببینم باقیش چی میشه. کاریم به پروژه هات ندارم تا فردا میذاری باقیشو :)))

۳- باااااشه. مام قبول کردیم.

۴- اصلا باید همینطور باشه. هر چه کار بیشتر تمایل به بازی تفریح داستان خوانی داستان نویسی و … بیشتر

۵- بهتره اتفاق نیفته :دی

  سیمین در گفته است

حتما مدرسه ش واسه درس خوندن نیس؟!

  امیرپویا در گفته است

همممم٬ سیسمین جان٬ من که جی کی رولینگ نیستم داستان هام قابل پیش بینی باشه. قسمت های بعدی رو دنبال کن.


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *