بالا گرد

دام دام

گاه نوشته‌های امیرپویا آقاصادقی
۳

نسخه آزمایشی قالب جدید

نویسنده:
۱۰ اسفند ۱۳۹۱
·

چهره جدید دام دام به صورت آزمایشی رو نمایی شد. از همه شما خوانندگان و دوستان عزیز تقاضا مندم ایرادات احتمالی را با ذکر مرورگر خود در زیر همین پست مطرح کنید. با تشکر

ادامه مطلب
۱

من باید ۲۰ می شدم…

نویسنده:
۲۶ بهمن ۱۳۹۱
·

من باید 20 می شدم

در پنج سال تحصیل بنده، تقریبا همه دوستان من جمله بنده بسیار و بسیار و بسیار پیش آمده است که به نمره‌ی یکی از درسهای خود معترض باشیم. مستقل ازین که ۱۸ شده ایم یا ۹ همواره معتقدیم که اساتید حق مارا خورده اند. این نوشته رساله ای است در باب بررسی اینکه چه کسی حق چه کسی را خورده است.

یکی از اساتید فیزیک، هر کجا که هست خدایش خیر دهاد خاطره ای تعریف می کرد که دانشجویی نمره درخشان ۵ را در یکی از درسهایش کسب کرده بود و راهی دفتر ایشان شده بود و التماس که من مشروطم و مادرم مریض است و بابام مرده و الخ، جان مادرت استاد به من ۹ بده که بدبخت نشم. این استاد گرامی ما هم از سر دلسوزی نمره این دانشجوی پدرمرده را ۹ کرده بود. در ادامه خاطره استاد تعریف می کرد دانشجوی فوق الذکر بعد از خروج از دفتر بلند بلند داشت به رفیقش می گفت استاد مادر به خطا و برخی فحش های دیگر که طبیعتا خواننده بیشتر با آنها آشنا است و نویسنده به دلیل جلوگیری از فیلتر شدن وبلاگ و همچنین آزردگی برخی خوانندگان از ذکر آنها معذور است را حواله استاد کرده بود که بی شرف ۹ام رو ده نکرد. استاد گرامی این خاطره را دلیل بر آن دانست که{…}

ادامه مطلب
۱

آخرین کنکور، آخرین فریاد

نویسنده:
۲۰ بهمن ۱۳۹۱
·
با موضوع دانشگاه


n00129455-b

کنکور، واقعه ای که شاید بیشتر از هر چیز دیگر زندگی هم نسلان مرا تحت تاثیر قرار داده است. ماه ها یا حتی سال ها تلاش برای یک امتحان چهار ساعته. امتحانی که شاید برخی باور داشته باشند سرنوشتشان به آن بستگی دارد اما خوب بیشتر راه فراری است از افتادن به چاه زندگی. یک فرصت اضافه به امید رسیدن به توانایی های بیشتر و فرصت های فراوانتر برای جنگ با آینده.

یک کنکور دیگر امروز تمام شد، به امید آنکه آخرین کنکور زندگی ام باشد. نتیجه اش؟ سازمان سنجش بیشتر ازین حرفها طول می کشد نتیجه اعلام کند ولی خوب تلاش خودم را کرده ام. این که چه می شود نمی دانم. متاسفانه یا خوشبختانه کنکور  امتحانی است که نتیجه اش تنها به تلاش فردی من ربطی ندارد، قسمت اعظمی از نتیجه حاصل  تلاش دیگران است. اما خوب راضی ام.  البته ذاتا من آدم راضی ای هستم تا فاجعه اتفاق نیافتد گریه اش را نمی کنم. اصلا شما فرض کنید من نفر اول کنکور کارشناسی ارشد کامپیوتر، خودم هم ،چنین فکر می کنم. هر وقت نتیجه اعلام شد فکرمان را اصلاح می کنیم.

احساس فعلی من احساس رها شدگی است از یک فشار روانی بزرگ و احساس خالی شدن، خالی شدن از انرژی و هدف و توان و همه خواص انسانی. یحتمل با اندکی خواب احساساتم بهبود پیدا میکند ولی خوب{…}

ادامه مطلب
۳

پراگ بلوار تعطیل شد…

نویسنده:
۲۷ دی ۱۳۹۱
·

خبرش غم ناک بود. کافه پراگ بلوار کشاورز تعطیل شد. کافه ای با ده ها یا حتی صدها خاطره برای ما. هرچند این اواخر نمی رفتمش، هرچند این اواخر اندازه اوایل دوستش نداشتم اما خوب روزگاری برای من بهترین کافه تهران بود. نمی دانم چه سرنوشت شومیست، کافه های که دوست دارم هر کدام بلایی سرشان می آید. هنوزم گاهی برای آنتراکت سینمای جمهوری دلتنگ میشوم. حالا هم لابد دلتنگی ام برای پراگ خواهد بود. آنچه در زیر می آید نوشته ای است که صفحه پراگ در فیس بوک منتشر کرده است. گفتم شاید بی لطف نباشد که اینجا بیاورمش.

کافه  پراگ- عکس امیر درفشه

تابستان هشتاد و هشت، تابستان خوبی نبود. یا اگر هم خوب بود، خوب تمام نشد. برای ما که از دانشگاه رانده و از خیابان مانده بودیم، دیوارهای ِ خانه خاطره‌ی زندان بود. برای ِ عبور از این خاطره بود که از خانه‌‌مان بیرون زدیم و در کنج بلوار کشاورز خانه کردیم. آمده بودیم تا سقف دیگری بزنیم، تا زیر ِ آن دوباره جمع شویم. بهانه‌ی ما کافه بود، و دروغ چرا، قرار بود زندگی و معیشت ما از این طریق بگذرد، از طریق دوستی با شما، به صرف ِ چای و قهوه.
روزهای خوبی نبود، اما در کنار ِ شما بهتر از آنچه که گمان می‌کردیم گذشت. پراگ ِ بلوار کشاورز جایی بود تا بتوانیم در آن پناه بگیریم؛ پناه بگیریم و تحمل کنیم دوری دوستان{…}

ادامه مطلب
۰

داستان شبی که یلدا می خوانند.

نویسنده:
۲۹ آذر ۱۳۹۱
·
با موضوع ایران, داستان


شب یلدا

برف و یخ همه جا را فرا گرفته  و زمین در تاریکی فرو رفته بود.  تا چشم کار می کرد تاریکی بود و تاریکی بود و تاریکی.

آناهید به تخته سنگی تکیه داده بود، در غاری که شاید اورا از این سرمای مرگبار حفظ کند. کودک یک روزه اش در آغوشش با لبخندی کودکانه خفته بود.  خسته بود، می خواست بخوابد، چشمانش را لحظه ای بر هم گذاشت اما سریع آنها را باز کرد. می دانست که نباید بخوابد. جان کودکش به بیدار بودن او وابسته بود.

یادش نمی آمد دقیقا کی بود،  شاید همین نزدیکی، شاید هم بسیار دور. آن زمان ها هنوز این تاریکی نکبت بار همه جا را فرا نگرفته بود. خورشید هنوز از زمین روی گردان نشده بود. یادش می آمد، داشت برای خودش در دریاچه کیانسی شنا میکرد. دریاچه ای که پدرش به او هدیه کرده بود.

روزها بعد آن روزهای خوب،  متوجه شد عادتش دیر شده است. اما چطور می توانست، امکان نداشت. او که جز پاکدامنی طریق دیگری پیش نگرفته بود. حتما اشتباهی ساده بود.اما شکمش کم کم بزرگ شد، همه فهمیدند. همه جای آسمان حرف از بدکارگی او بود. هرچه قدر قسم، هرچه قدر سوگند فایده ای نداشت.  پدرش می خواست اورا بکشد، اما دلش نیامده بود. اورا به زمین تبعید کردند به این امید که بمیرد و فراموش شود.

از آن روز{…}

ادامه مطلب
۲

پنج مرحله تا پایان جهان

نویسنده:
۲۸ آذر ۱۳۹۱
·

stages-of-grief

انکار/تموم بشه؟ مگه کشکه که تموم بشه؟ این حرفهای عجیب غریب چیه میزنی آخه داداش من. از یه عالمه وقت قبل ما بوده، تا یه عالمه وقت بعد ما ام هست دیگه. حالا یه چیزی چند هزار سال پیش یکی گفته که دلیل نمیشه تموم شه.
Disappointed smile

خشم/تموم بشه؟ گه خورده تموم بشه. مگه دست خودشه تموم شه. خواهرمادرش رو به هم پیوند می دم بخواد تموم شه. این همه جون نکندم که حالا تصمیم بگیره تموم بشه
Steaming mad

التماس/حاجی هیچ راهی نداره؟ بابا آخه ناکام میریم ازین دنیا که. شما که نماز شبت هیچ وقت دیر نمیشه، یه دعایی چیزی بکن. خدا شاهده اگه تموم نشد دنیا هرچی بخوای بت می دم.
Money

ماتم/آخه چرا؟ مگه ما چه گناهی کردیم آخه؟ من چه ماست ترشی به کی فروختم؟ من چه خاکی حالا به سرم کنم؟ این همه رویا، این همه آرزو. همش کشک شد که. این همه جون کندم، این همه خودم رو پاره کردم. دو روز دیگه همه چی تموم میشه. لعنت به تو دنیا.
Crying face

پذیرش/گور باباش، بزار تموم شه. همچین هم چیز مالی نبود
Don't tell anyone smile

ادامه مطلب
۱

شیخ ما و دخترک

نویسنده:
۲۴ آذر ۱۳۹۱
·
با موضوع اجتماعی


sheikh-arab

روزی شیخ نا در حال چرت زدن بود و مریدان در باب پست ترین مردم جهان به گفتگو بودندی. یکی همی گفت که پست ترین مردم جهان آن است که حق مردم همی بخورد، دیگری همی گفت آن است که عمر خود به بطالت همی بگذارند.

یکی از مریدان گفت، مردی را می شناسم که با دوست دخترش به بدی رفتار می کند. نمی گذارد با کسی حرف بزند یا آنطور که می خواهد لباس بپوشد. حتی آمده است فیس بوک بنده خدا و همه پسرها را پاک کرده است و یک بار که دخترک عکس بی حجاب گذاشته بود چنان دعوایی راه انداخته بود که گر کسی نمی دانست فکر می کرد دخترک چه کار کرده است. اس ام اس های دختر را هم می خواند و اگر پسری به دخترک چیزی گفته باشد چنان با دخترک می کند که گویی دختر رفته و استغفرالله. دختر هم به خاطر پسر رابطه اش را با همه دوستانش قطع کرده است و راه عزلت پیشه کرده است و وقتش را به بافتنی بافتن می گذارند.

شیخ ناگهان از خواب پرید و گفت دختر را بیاورید. دختر را آوردند. شیخ ما پرسید اینها که اینها می گویند راست است؟ دختر گفت به ولله اگر دروغ بگویند اشنالله  وزنم قد حسین رضازاده بشود. شیخ پرسید، خوب عزیز دل برادر چرا این مرتیکه را ول نمی کنی.{…}

ادامه مطلب