بالا گرد

دام دام

گاه نوشته‌های امیرپویا آقاصادقی
۵

دراپ باکس چیست؟

نویسنده:
۱۳ آذر ۱۳۹۱
·
با موضوع اینترنت


install_graphic-vflx6Z89X

این بنده حقیر نزدیک به دو سال است که دارم از سرویسی اینترنتی به اسم دراپ باکس استفاده می کنم. به دلیل سرویس جدیدی که گذاشته بود امروز لینکش را در فیس بوک محترمه و مکرمه به اشتراک گذاشتم. یکی از دوستان سوالی پرسیدند که “این چی چیه؟” و نتیجه این پرسش این نوشته ای است که در پی می آید. سناریوهای زیر را دنبال کنید و اگر هرکدام از آنها شما بودید دراپ باکس برای شما ساخته شده است. اگر حوصله خواندن این سناریوها رو نداشتید و کاربری حرفه ای تر محسوب می شدید می توانید به قسمت آخر نوشته بروید.

سناریو یک/ غضنفر لپتاپ خود را به دانشگاه نیاورده است، چون لپتاپش سنگین است و آوردنش سخت بود. تصمیم میگیرد کارهایش را با کامپیوترهای سایت دانشگاه انجام دهد. کارهایش که تمام شد تصمیم میگیرد آنها را با خود به خانه ببرد. نخست فلش مموری اش را در کامپیوتر سایت فرو می کند، بعد ازین که ویروس گرفت، همه فایلهای دیگرش را هم از دست داد، عصبانی می شود و تصمیم میگیرد این فایل را برای خودش میل کند تا در خانه فایلش را از اینباکسش دریافت کند.چند ماه بعد غضنفر دنبال فایلهایش میگرد اما آنها را در هزاران ایمیلش پیدا نمی کند .دراپ باکس این مشکل را حل خواهد کرد، چطور؟ خواهم گفت.

سناریو دو/ قلی میرزا پنج لپتاپ{…}

ادامه مطلب
۱

در سوگ پدر بزرگ

نویسنده:
۹ آذر ۱۳۹۱
·

baba

قانون دوم ترمودینامیک می گوید مرگ حداکثر بی نظمی سیستم است. لااقل آنطور که در خاطر من مانده است.

مرگ برای آدمی اما اینها نیست. مرگ شاید پایانی باشد. حالا پایان همه چیز یا پایان سفر این دنیا.  و خوب هر پایانی آغازی است، آغاز نیستی یا آغاز سفر آن دنیا.

مرگ حق است، شتری است که دم خانه همه می خوابد. مرگ بازگشتی است به سوی مبدا اش. جسمی که به خاک می رود و روحی که به خدایش. مرگ آرامش است. استراحتی ابدی.

مرگ برای مرده آرامش است . برای آنها که مانده اند هرچه هست آرامش نیست. مرگ گریه است، مرگ غصه است، مرگ دلتنگیست. مرگ حس نداشتن است، حس دردناک از دست دادن. حس لعنتی گم کردن است، حس لعنتی ندانستن لحظاتی که داشتی. مرگ آرزوی چند دقیقه وقت اضافه است.

مرگ شاید چیزی ساده تر از این حرفهاست. مرگ جنازه ای است که از سوراخ غسالخانه بهشت زهرا پرت می شود بیرون، همراهش فریادی که فلان فلانی و بعدش فریاد عزیزانشان، لاالله الا الله کسانی که شبه تابوت را با خود می برند تا نمازی بر آن خوانده شود. مرگ تکه فلزی است سیاه که با رنگ سفید بر آن نگاشته اند، قطعه،ردیف و شماره.مرگ آمبولانس بنزی است از خانه تا بهشت زهرا. مرگ آمبولانس درب و داغانی است از غسالخانه تا{…}

ادامه مطلب
۴

چایی، چایی استکبار- قسمت اول

نویسنده:
۱۲ مهر ۱۳۹۱
·
با موضوع داستان


Tea Bag

روزهای اولی که سر کار می رفتم اندکی هیجان داشت. ولی خوب همچون همه چیزهای هیجان انگیز دیری نگذشت که هیجانم خوابید و چیزی جز یک روال کسالت آور و تکراری باقی نماند. صبحا زود از خواب بیدار میشدم. کوله بارم را بر دوش می نداختم و راهی کار می شدم. کامپیوترم را روشن می کردم و کار آغاز می کردم. کاری تکراری و ملال آور. دریغ از ذره هیجان یا روالی خارج از روتین. هر شنبه از ساعت هشت تا هر پنج شنبه  ساعت چهار. تنها تنوع موجود روزهایم فکر کردن به این بود که در این روز مبارک ناهار چه خواهد بود. آخر هفته هاهم آنقدر خسته بودم که روز خود را به جبران کم خوابی هفته می‌گذارندم…

جایی که کار می کردم شرکت بزرگ و چند ملیتی بود. در همین شهر تهران چندین دفتر داشت. تعداد کارمندانش در ایران به چند هزار نفری می رسید. هیچ کس هم درست نمی‌دانست کار اصلی شرکت چه چیزی است. همه تنها وظایف خود را با دقت انجام می‌دادند، بی هیچ پرسشی و بی هیچ کنجکاوی.با این وجود کارم حتی ذره‌ای دوست نداشتم و اگر آشنایی ام با دوست عزیزی نبود هرگز نمی‌توانستم تحملش کنم. حتما خواننده عزیز اکنون دچار این پرسش شده ای که  چه کسی ؟ خوب معلوم است. چایی. همان چایی که هر روز در خانه{…}

ادامه مطلب
۲

اتصال دام دام به فیس بوک

نویسنده:
۳۱ شهریور ۱۳۹۱
·
با موضوع اینترنت


فیس بوک

روزگاری وبلاگ ها مهمترین حوزه ارتباطات مجازی ایرانی بودند. امروز با ظهور شبکه های اجتماعی مانند فیس بوک هر روز و هر روز وبلاگستان فارسی تنهاتر می شود. البته فیلتر شدن سرویس های مهمی چون بلاگ اسپات گوگل و وردپرس.کام ، همچنین ظهور سایت گودر و تغییر سلیقه وبلاگ خوانان ایرانی  در این واقعه بی تاثیر نبوده اند.

مدتی مدیدی است که من هم بیشتر از نوشتن در وبلاگ کوتاه نوشته های خود را در قالب افاضات امیرپویا در فیس بوک شخصی خود قرار می دهم. اگر مایل به دنبال کردن این افاضات هستید می توانید در فیس بوک مشترک بنده شوید یا حتی برای من درخواست دوستی بفرستید. برای ورود به فیس بوک من اینجا کلیک کنید.

اما خوب فیس بوک بستر مناسبی برای نوشتن مطالب طولانی نیست و ترجیح بنده نوشتن این مطالب در وبلاگ است. در همین راستا امروز با مصائب فراوان این وبلاگ را به فیس بوک متصل کردم. زین پس می توانید مطالب این وبلاگ را در فیس بوک دنبال کرده، اینجا لایک کنید و حتی با کمک اکانت فیس بوک خود کامنت بگذارید. اگر مایل به دنبال کردن صفحه دام دام در فیس بوک هستید از نوار سبز کنار وبلاگ دکمه می پسندم را فشار داده یا اینجا کلیک کنید.

متاسفانه به دلیل فیلتر بودن فیس بوک در ایران امکان دسترسی به این قابلیت ها وجود ندارد و احتمالا شما در قسمت هایی از وبلاگ سایت پیوندها را مشاهده خواهید کرد.  لطفا{…}

ادامه مطلب
۱

حریم خصوصی یا عذاب شخصی

نویسنده:
۲۴ شهریور ۱۳۹۱
·

Nothing to hide

چند روزی است که شایعه ای  در فیس بوک دست به دست می شود مبنی بر این که

در تنظیمات جدید فیس بوک شما می توانید همه کامنتها و لایکهای من  را بر  روی پست دوستانم  مشاهده کنید. من نمی توانم به تنهایی این مشکل را حل کنم کارهای فلان و بهمان را انجام دهید و به حریم خصوصی من احترام بگذارید.

این شایعه نه درست است و نه منطقی. از لحاظ نادرستی حقیقت امر این است که  فیس بوک فقط کامنتهای دوستانتان را در مکانهایی به شما نشان می دهد که از قبل هم می توانستید ببینید. مثلا بر روی تایم لاین یکی از دوستان مشترکتان یا پستی که مشاهده آن برای همگان آزاد است. از لحاظ غیرمنطقی بودن هم چه طور ممکن است حریم شخصی شما تنظیماتش توسط دوستان شما انجام شود و نه خود شما. تنها اتفاق عظیمی  که در فیس بوک اتفاق افتاده است(آنهم نه اخیرا بلکه چند ماه پیش- مدت زمان رسیدن شایعه از جوامع متمدن به جهان سوم) این است که شما می توانید فعالیت ها دوستانتان را راحت تر مشاهده کنید.

اما خوب برویم سر اصل داستان. فرض کنیم این شایعه درست بود و حریم شخصی در فیس بوک کان لم یکن میشد. من می توانستم کامنت شما را{…}

ادامه مطلب
۶

رستوران گمج- اینجا بهشت

نویسنده:
۷ شهریور ۱۳۹۱
·

 

اینجا بهشت است

برخی نسل ما را نسل پیامهای ۱۴۰ کارکتری و فست فود توصیف کرده اند. قسمت اول جمله قبل را شاید بعدها بیشتر در بابش حرف زدم اما قسمت دومش چندان بی راه نیست. این نسل شاید به دلیل جوانی و نداشتن بودجه کافی برای خوردن غذاهای پرسی  و یا شاید هم به دلیل ذات خلاصه محورش خوردن ساندویچ را به چلو کباب یا استیک ترجیح می دهد. (با شناختی که در این چندسال از خوانندگان وبلاگ پیدا کرده ام احتمالا اکنون صدای  خوانندگان فهیم ایران دوست درخواهد آمد که وطن فروش غرب زده کدامین آدم عاقلی کله پاچه و حلیم و کباب کوبیده را با همبرگر و پاستا و پیتزا عوض می کند.تفاضا بنده از این گروه آن است که تقوای الهی پیشه کرده و تا آخر نوشته بروند) . از حواشی بگذریم و به سراغ اصل موضوع برویم.

دوستان شکم پرست رستوران برو احتمالا با برج آفتاب در حوالی قلعه آرارات آشنا هستند. این نقطه‌ی تهران تجمعگاه بسیاری از کافه‌ها و رستورانهای دوست داشتنی است. اخیرا به پیشنهاد سایت  فیدلیو  رستورانی  در همین حوالی پیدا کرده ایم نامش گمج، که اگر در نوع خودش یکتا نباشد مشابهش را لااقل شخص بنده جای دیگری ندیده ام.

رستوران گمج یک ساندویچی است با یک نام عجیب و با ساندویچهایی عجیبتر. اینجا از همبرگر و چیزبرگر و بلغاری و بندری خبری نیست. اینجا ساندویچ هایش از جنس وطنی است، البته{…}

ادامه مطلب

از نوشتن

نویسنده:
۹ تیر ۱۳۹۱
·

روزگاری است که دست به کیبرد نمی رود برای نوشتن. موضوع زیاد است و حرف زیاد است و داستان زیاد است. اما دل سیاه است و با دل سیاه نوشتن دشوار است.

از چه باید نوشت؟ از حرفهایی که دوست دارند یا حرفهایی که دوست دارم؟از چیزهایی که می خواهم یا چیزهایی که می خواهند؟

برای که باید نوشت؟ آنهایی که نمی خوانند و دوست دارم بخوانند یا آنهایی که می خوانند و دوست ندارم بخوانند.

فکرهایم این روزها مشوش است و روحم این روزها نگران است. راستش را بخواهید دلم به نوشتن نمی رود. شاید پیر شده ام و شاید روحم در این دنیای ماشینی مسموم شده است. شاید الهام بخشان من مرده اند و امید دهندگان من ناامید شده اند.

چیزی نمی یابم که جذبم کند آنقدر که برایش بنویسم و ایده ای به ذهنم نمی آید که انقدر دوستش داشته باشم که چون پدر و مادری مهربانانه مراقبش باشم تا بزرگ شود و جهانی را به شگفتی وادارد.

روزگاری به نوشتن زنده بودم. رویایم آن بود که  روزی در کافه کوچک خود؛ جایی در حوالی خیابان ولیعصر بنشینم و بنویسم. امروز نمی دانم اما به چه زنده ام. شاید این بزرگسالی که می گویند همین باشد. زندگی تکراری و ملال آور، بی هیچ هیجانی و اشتباهی و چیزی که صبح با شادی برایش برخیزی و شب که تن به بستر می سپاری پاهای دردناکت را بمالی و به روز{…}

ادامه مطلب