چهارشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

این یک نوشته نیست !

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : نوشته های شخصی

هیچ

یک/می پرسند چرا نمی نویسی. راستش نه وقتش را دارم و توانش را. انگار که همای نوشتن از شانه هایم بلند گشته و جای دیگر نشسته است. به زودی باز خواهم گشت، به دنیایی که دوستش داشتم …

دو/ یا ایهاالذین که میاین اینجا و فحش های زشت می دهید و تهدید های نامربوط می کنید، بدانید همانا بنده هیچ نظری معمولا ندارم راجع به چه حرف می زنید. زین پس یا توضیحات بیشتری بدهید، یا بروید جای دیگر داد و بیداد راه بیاندازید.

دو و نیم/ ما گر ز سر بریده میترسیدیم ….

سه/ این یک نوشته نیست.

BalatarinGoogle ReaderFacebookGoogle GmailYahoo MessengerBlogger PostTwitterWordPressPrintFriendlyDiggFriendFeedTechnorati FavoritesOrkutMySpaceShare

سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۰

چه کسی مارا کشت؟

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : اجتماعی | داستان

old-women-gets-crazy1

شاید احمقانه ترین کار قبل از مردن این باشد که برای دیگران تعریف کنی چرا مردی اما خوب کدام کار من عاقلانه بود که این یکی اش عاقلانه باشد. این که این داستان را از کجا می دانم هم سوال احمقانه ایست. بلاخره کسی که دم مرگش است و دارد نفسهای آخرش را می کشد از شما خواننده ی عزیز بیشتر می داند. حرف نزنید و اعتراض نکنید. داستان این که ما چرا مردیم را بخوانید یا شاید هم گوش کنید.

من فلان بهمانی دانشجوی رشته ی مهندسی فلان در دانشگاه بهمان در روز فلان ماه بهمان همراه یک تعداد زیادی از دوستانم  مردم اما چرا؟  برای آنکه پاسخ دهم چرا، اما لازم است داستان کس دیگری را تعریف کنم. داستان پیر زنی نقلی را که اندکی جلوتر با مغزی متلاشی نقش بر زمین شده است.

این پیرزن داستان ما تک و تنها در خانه ای قدیمی در یکی از محله های مرکزی تهران زندگی می کرد. البته راستش را بخواهید همیشه تک و تنها نبود، روزگاری یک شوهری داشت بهتر از برگ درخت و یک عالمه بچه های قد و نیم قد بهتر از آب روان. اما خوب روزگار با کسی این روزها سر سازش ندارد. شوهرش  قبل از انقلاب اعدام شده بود، یکی از بچه هایش بعد از آن. بقیشان هم هرکدام جایی دیگر از دنیا را به عنوان وطن انتخاب کرده بودند. سالی یکبار بعضیهاشان که می توانستند به مادرشان سر می زدند و بعضیهاشان هم که نمیتوانست مادرشان به آنها سر می زد.

این پیرزن قصه ی ما کارش این بود که صبحها بیدار میشد.می رفت نانوایی نانی می خرید می آمد خانه، کنار عکس بچه ها و شوهرش می نشست و صبحانه ای می خورد. بعدش تکه مرغی یا گوشتی می انداخت در آب، اندکی نمک و فلفلش می زد، کمکی هم برنج می‌گذاشت خیس شود تا نهاری و شامی باشد برایش. این کارها را که می کرد می‌رفت تلویزیونش را روشن میکرد از صبح تا ظهر. ظهر نهاری می خورد، چرتی میزد. بلند که میشد به یکی دو تا از فک و فامیلیش زنگی می زد. حرفهایش که تمام می شد باز می‌نشست پای تلویزیون. عصر هم اگه حوصله داشت می رفت تا پارکی پیاده روی ای می‌کرد و برمیگشت خانه. شامی می خورد و با بچه هایش حرفی می زد و می خوابید

این روال زندگی پیرزن ما اما چند روزی بود که تغییر کرده بود. ماهواره برها سر راهشان سری هم به خانه پیرزن داستان ما زده بودند. ماهواره اش را جمع کرده  و رفته بودند. می‌گفتند اخلاقش را خراب می کند و ذهنش را مسموم. بیچاره چند روزی آمد با تلویزیون وطنی سر کند. مستقل از مشکلاتی که همه ما در باب تلویزیون وطنی با آنها درگیریم پیرزن قصه ی ما مکشل دیگری داشت، آنهم دو برجی بود که دو سمت خانه اش از خاطرات دوران جوانی اش سبز شده بود. این دو برج هرچند آزاری نداشتند ولی خوب امواج فرستاده شده از جام جم را مسدود می کردند.

پیرزن قصه ی ما چند روزی سعی کرد بدون تلویزیون زندگی کند. تلاش کرد ساعت بیشتری برای پیاده روی برود اما خوب در این گرما که کمی از گرمای صحرای بزرگ آفریقا ندارد ما نمی توانیم برویم بیرون، از  یک پیرزن که سنش از سن خدا فقط چند روزی کمتر است چه انتظاری می شد داشت. به هر حال تلاشهایش برای پرکردن وقتش همه شکست خورد و بی کاری اورا تا مرز جنون پیش برده بود.

بر همگان واضح است که هیچ چیز بدتر از یک پیرزن دیوانه نیست. پیرزن قصه ما از فشار بیکاری قصد کرد که به ولایت پدری اش برگردد، چرایش را خدا می داند.یک ماشین قراضه داشتند از زمان شوهرش، بچه ها که می آمدند ایران گاهی سوارش می شدند. این که پیرزن قصه ما چطور توانست آن ماشین قراضه را روشن کند سوالی است که جوابش را نمی‌دانم. اینکه با وجود پلیس های زحمت کشی که ما ده قدم نرفته داخل طرح زوج فرد جریممان می کنند چگونه موفق شده بود تا آن وسط بیابان را بیاید را هم نمی دانم. اینکه ما در جاده چه غلطی می کردیم را اما می دانم، آمده بودیم تا به بهانه ی سفر چندتا از روزه‌هایمان را بپیچانیم که شاید در روزهای کوتاه زمستان گرفتنشان راحت تر باشد. هرچند که بسیاری چیزها را اکنون می دانم اما اینکه راننده اتوبسمان چه غلطی داشت می کرد را هم باز نمی دانم. می دانم که ماشین پیرزن خاموش شده بود، حدس می زنم لابد به خاطر تمام شدن بنزینش. این که راننده عزیز   چطور مارا و البته پیرزن عزیز را به دره پرت کرده بود را هم البته می دانم. (البته این مورد آخر به علم غیب ربطی نداشد،  خودم با چشمهای خودم دیدم.  گفتم که ریا نشه)

بگذیرم این طور شد که حالا ما داریم اینجا نفس های آخرمان را می کشیم.یک عالمه دختر و پسر که قرار بود آینده مملکتی باشند. اینکه در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد را نمی دانم، یحتمل وزیر راه را مجلس بخواهد، شاید هم استیضاحش کنند. اما خوب بر همگان واضح است که مارا جاده های بد کشور به کشتن نداد، نبود تفریح بود که مارا کشت…

BalatarinGoogle ReaderFacebookGoogle GmailYahoo MessengerBlogger PostTwitterWordPressPrintFriendlyDiggFriendFeedTechnorati FavoritesOrkutMySpaceShare

شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۰

گوسفند سیاه

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : داستان

 

شهری بود که مردمش همه دزد بودند.

با آمدن شب، یکی یکی شال و کلاه می کرند، شاه کلیدها و چراغ قوه هایشان را بر می‌داشتند و برای دزدی خانه ی همسایه هایشان راهی می شدند. قشنگی داستان اینجا بود که وقتی نزدیک سحر با کوله باری پر به خانه هایشان بر می گشتند خانه هایشان را خالی می یافتند.

همه در این بلاد شاد بودند و راضی، هر کس از نفر بعدیش دزدی می کرد و نفر بعدی هم از نفر بعدیش، و این داستان انقدر ادامه داشت که نفر آخر از نفر اول دزدی کند؛ نه کسی پولدار بود و نه کسی فقیر. البته دزدی هایشان مختص شبهایشان نبود. معامله در این شهر  به معنای اقدام به تلاش حداکثری برای کلاهبرداری و کلاه گذاری از طرف خریدار و فروشنده بود. دولت هم در آنجا در حقیقت یک مجموعه‌ی جنایتکار بود که تنها هدفش کلاه گذاشتن برسر ملت بود. البته ملت هم کم نمیگذاشتند و هرجوره سعی می کردند سر دولت گول بمالند.

بگذریم و برویم بر سر اصل داستان .روزی از روزها، از جایی که هیچ کس نمی داند و به دلیلی که برای کسی مهم نیست یک نفر آدم درستکار شهر را مارا برای زندگی انتخاب کرد. این برادر ما که از گروه متقین بود، شبها جای اینکه چراغ قوه و گونی اش را بردارد و راهی دزدی شود،  می نشست سیگار می کشید و داستان های هزار و یک شب می‌خواند.

برای مدتی هرشب دزدها می آمدند چراغ را روشن می دیدند،لب به دندان می گزدیند و  می رفتند. اما خوب هرکس صبری دارد و خوب کاسه صبر آنها هم بلاخره لبریز شد. خود را موظف دیدند که برای مرد خوب قصه ی ما توضیح دهند که اگر خودش هم اینکاره نیست  دلیل نمی شود که دیگران را از این کار باز دارد. هر شبی که او در خانه سپری می کرد معنایش این بود که فردایش خانواده ای باید در گرسنگی سر کند.

مرد خوب قصه ی ما هیچگونه نتوانست اعتراضی به استدلال منطقی همشهریانش بکند، در نتیجه از آن به بعد شبهای وسایلش را جمع می کرد و خانه را ترک می کرد. اما دزدی هم نمی کرد. ذاتا آدم خوبی بود دیگر، هیچ کس نمی توانست کاری کند که او ذاتش را تغییر دهد. می رفت کنار پلی می ایستاد و رفت و آمد آب را نگاه می کرد تا صبح که به خانه می آید خانه اش را غارت شده ببیند.

یک هفته از روشن سازی مرد خوب قصه ما نگذشته بود که خان اش از وسایل خالی شد و جیبهایش خالی تر. نه غذایی داشت که خرج گرسنگی اش بکند و نه یک ریال پول که بخواهد غذایی بخرد. البته مشکل، بدبختی مرد خوب قصه ی ما نبود، به هر حال تصمیمی بود که خودش گرفته بود و  باید پای لرزش می نشست. مشکل اساسی این بود که رفتار مرد خوب قصه ی ما، همه چیز را در شهر بهم ریخته بود. هر شب خانه بود که مرد خوب ما باید آن را غارت می کرد و چون خوب چنین نمی کرد هر روز صبح  یک نفر وسایل خانه اش دست نخورده  می یافت. به دلیل این وظیفه نشناسی مرد خوب قصه‌ی ما گروهی هر روز ثروتمند و ثروتمندتر می شدند. از طرف دیگری کسانی که خانه ی مرد خوب قصه را غارت می کردند صبح ها با دست خالی به خانه بر می گشتند و هر روز فقیر تر می شدند.

بعد از مدتی کسانی که ثروت مند شده بودند کم کم به عادت مرد خوب روی آوردند و به جای دزدی شب ها می آمدند روی پل و جریان آب را نگاه می کردند. این امر البته مشکلات را باز هم بیشتر کرد. گروه بیشتری ثروت مند شدند و گروه بیشتری هم فقیر.

ثروتمندان شهر کم کم دیدند که اگر بخواهند دزدی نکند به زودی وضعشان زار می شود و باید فکر دیگری بکنند. فکر کردند و کردند و کردند به این نتیجه رسیدن که خوب به فقرا پول می دهیم جای ما بروند دزدی. پس مذاکره کردند و  قرار داد بستند و حقوق تعیین کردند. البته یادمان نرود که آنها هنوز دزد بودند و سعی کردند تا می توانند در این قرار دادها هم بخورند. بگذریم این داستانها ادامه داشت، ثروتمندان ثروتمندتر می شدند و فقرا هم فقیر تر.

چرخ روزگار گشت و گشت. برخی از ثروتمندان داستان ما انقدر پولدار شده بودند که دیگر احتیاجی به دزدی کردن که نداشتند هیچ، احتیاجی هم نداشتند کسی برایشان دزدی کند. اما خوب مشکل داستان اینجا بود که اگر دزدی نمی کردند، فقرا آنها را غارت می‌کردند در نتیجه ثروت بادآوردشان را باد می برد. باز فکر کردند و فکر کردند. تصمیم گرفتند  فقیر ترین فقرا را مسئول حفاظت از خانه هایشان کنند. این گونه بود که نیروی انتظامی با لباسهای سبز قشنگش در شهر پدید آمد و زندان ها ساخته شد…

این چنین بود که تنها چند سال بعد از ظهور مرد خوب قصه ما، دیگر کسی از دزدی و غارت حرف نمی زد. تنها بحثشان ثروت و فقر بود. البته یادمان نرود آنها هنوز هم دزد بود.

تنها مرد خوب قصه ی ما همان مرد خوب اولیه بود، او هم خیلی از آمدنش نگذشته بود که از گرسنگی مرد.

نویسنده : ایتالیو کالوینو
بازگردانی: امیرپویا آقاصادقی

BalatarinGoogle ReaderFacebookGoogle GmailYahoo MessengerBlogger PostTwitterWordPressPrintFriendlyDiggFriendFeedTechnorati FavoritesOrkutMySpaceShare

جمعه ۱۷ تیر ۱۳۹۰

او امیرپویا را نمی شناخت

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : نوشته های شخصی

در پی پست قبلی نامه زیر به دستم رسید و تعدادی کامنت که  آنها را می توانید زیر همان پست بخوانید و این نامه را همین جا می گذارم و سپس پاسخ می دهم.

واقعا باعث تاسفه که یه پسر دانشجو که ادعای روشن فکریم میکنه این نامه رو در معرض دید همه بذاره . ما  که اون دختر رو نمیشناسیم اما الان فک کنم شما با این کارتون خودتونو به هم شناسوندین .

بازم براتون متاسفم و امیدوارم یه روزی از ته قلب برای این کار زشتتون پشیمون بشین.

خیلی برام جالبه که شما که چنین شخصیتی دارین چرا حرف از خدا میزنین و همش از این ملت مینالین . آره ما هم خسته ایم از این ملتی که افکارشون مثل شما بیماره . وقتی آدم مطالب شما رو میخونه قلبش واقعا درد میگیره و بیشتر از ایرونی بودنش پشیمون میشه . چون همش حرفاتون ضدو نقیض محضه و دیگه هیچ . همش ادعا و ادعا و ادعا ….

حرفهایم را با یک سوال از همه ی خواننده های مطلب قبلی وبلاگ شروع می کنم. آیا به راستی فکر کرده اید که این نامه را من آن زمان که دریافت کرده ام به هیچ کس نشان نداده ام؟ اگر چنین فکر می کنید علاوه براین که در گمراهی آشکار به سر می برید باید بگویم که هیچ تصوری از مغز یک پسر دبیرستانی و حتی یک مرد ندارید. نمی دانید که پسرها در باره ی این مسائل زندگیشان با یکدیگر صحبت می کنند و  مخصوصا در آن سن خاص با  گفتن هر راست و دروغی درباره ی دخترههای اطرافشان قصد دارند خود را در میان دوستانشان شاخ، محبوب، دختر باز و خفن نشان دهند.

در کاری که کرده ام هیچ حرکت زشتی نمی بینم. حرکت زشت این بود که به فرض شماره ی دوستمان را می گذاشتم پایین نامه و می گفتم با ما که به نتیجه نرسید شاید با شما به نتیجه برسد. حرکت زشت آن بود که وقتی کسی انقدر به پر و پالم می پیچید و چنین ادعای عشقی می کرد به او ابراز علاقه کنم، مخش را بزنم و … آخرش که کارهایم تمام شد به او بگویم که دیگر حرفی برای گفتن ندارم، از جلوی چشمم گم شو. راستش را بخواهید خیلی از کسانی که آن زمان در جریان نامه بودند نظرشان این بود که چنین کنم.

یک سوال دیگر، آیا دوستمان واقعا عاشق بنده بود؟ در تعریف عشق می گویند که شناخت لازم است و عشق بی شناخت معنایی ندارد. اگر ایشان از دیدن به وحی الهی می رسید و درباب اطرافیانش علم غیب کسب می کرد که لابد می دانست این جانب به دردش نمی خورم و در غیر این صورت راستش را بخواهید من نامش را عشق نمی گذارم.  این نامه یک نامه ی عاشقانه نیست، یک توهم دوست داشتن است و یک کشش فرویدی  برای دختری که هیچ تصوری از پسرها ندارد. این نامه یک نامه عاشقانه نیست صرفا یک توهم است برای دختری که در فضای بسته خانه اش به هیچ شناختی نه تنها از اطرافیانش بلکه از خودش هم نرسیده است. 

این نامه به شدت تلخ است، انقدر که باید به تلخی آن خندید. تلخی اش اما این نیست که صاحب این وبلاگ رازداری نکرده است و نامه ای را که سالها پیش یک نفر به او داده است برای دیگران خوانده است. تلخی این نامه در این است که نگارنده نامه در سن شانزده، هفده سالگی درباره جنس مخالف اطلاعاتش در حد سیندرلا است. این نامه یک نامه نیست بلکه یک داستان تلخ است. تلخی این داستان  دخترها و پسرهایی هستند که بی هیچ تصوری از سختی رابطه، از نوع برخورد، و از روش درست همه چیز، با یکدیگر آشنا می شوند و به یکدیگر وابسته می شوند، آرزویشان آنست که روزی برای همیشه باهم باشند. تلخی این داستان اینجاست که انقدر آن روز دور می شود و انقدر دست نایافتنی است که دیگر هیچ چیزی از آن باقی نمی ماند. تلخی داستان اینجاست که بعد از پایان یافتن همه چیز کسی دختر غمگین را نمی بیند و کسی پسر خرد شده را نمی بیند.

تلخترین جای این داستان اما آنست که خواننده عزیز وبلاگ فکر می کند نویسنده وبلاگ انقدر عقده ای است که نامه ی دخترک معصوم را می گذارد برای آنکه خودش را مطرح کند. تلخی داستان اینجاست که خواننده وبلاگ انقدر چشمانش را بسته است که فقط همین را می بیند. اشتباه دختر را نمی بیند، وضع خراب جامعه را نمی بیند و تنها رازنداری وبلاگ نویس را می بیند. کاش لااقل این راز نداری را به قصد پر کردن وبلاگ می دید. تلخی داستان اینجاست که این رازنداری را این طور می بیند که نویسنده وبلاگ می خواسته خودش را مطرح کند. تلخی داستان اینجاست که می گویند کافر همه را به کیش خود پندارد.

تلخی داستان اینجاست که باید از حقایقی گفت که همه می دانند اما کسی جرات بیان کردنش را ندارد…

BalatarinGoogle ReaderFacebookGoogle GmailYahoo MessengerBlogger PostTwitterWordPressPrintFriendlyDiggFriendFeedTechnorati FavoritesOrkutMySpaceShare

جمعه ۱۰ تیر ۱۳۹۰

او امیرپویا را دوست داشت

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : از دیگران

یادم می آید که  اواخر سال سوم دبیرستان بود، آن زمان ها با چند تا از دوستان هم محلی  و هم مدرسه ای که دلم برای همه شان تنگ شده است با اتوبوسی صبحها به مدرسه می رفتیم. در اتوبوس دخترهای دبیرستانی هم زیاد بودند و به اقتضای سن با هر کدامشان داستانی داشتیم  و یا شاید هم نداشتیم. 

در میان این دوستانمان که اسم خیلی هایشان را هیچ وقت ندانستیم و بسیاری را دانستیم و فراموش کردیم یک نفری بود که اندکی موفق شد داستانهایش را به خارج از دنیای اتوبوس منتقل کند.  این دوست ما دختری بود چادری که با پدرش سوار اتوبوس می‌شد. یادم می آید روزی داشتیم با دوستانمان می رفتیم شهر کتاب یوسف آباد به صرف کانتر و جنرالز، بر حسب اتفاق در اتوبوس مسیر انقلاب مارا دید، مسیرش را عوض کرد و دنبالمان آمد تا جایی که مرا تنها یافتش.  یک عدد فلاپی دیسک به من داد که در آن نوشته زیر نوشته شده بود. متاسفانه من بر حسب حماقت یا نگرانی شماره تلفنم را به ایشان دادم و ایشان تا مدتها علاوه بر جواب های نه مکرر بنده ، به تلاششان ادامه داند. بگذریم، بلاخره از خر شیطان پایین آمد و خدارا شکر اکنون سالهاست که از او خبری ندارم.

حالا حکایت این نامه. راستش دیروز داشتم آشغالهای قدیمی را دور می ریختم که در میان آنها نسخه پرینت شده نامه موجود در آن فلاپی دیسک صورتی را یافتم. گفتم با هم اندکی خاطرات دوران کودکی را مرور کنیم و دور همی به حماقت هایمان بخندیم. برخی از اطلاعات شخصی بنده از نامه پاک شده است و بقیه نوشته اصل نوشته دوستمان است.

 

“ بنام حضرت دوست “ عکسی از بنده مربوط به همان زمان ها

سلام، اسم من فاطمه است و در سال اول دبیرستان تحصیل می کنم. خانه من منطقه ی x است و مدرسه ام منطقه y است. یک مدسه غیر انتفاعی و اسلامی. البته سال قبل در یک مدرسه دولتی محصل بودم. قرار بود به علت طولانی بودن راه با سرویس تردد کنم اما با پیشنهاد من خانواده ام به اتوبوس هم قانع شدند. صبح ها با پدرم سوار اتوبوس می شوم. تا ماه اول ساعت شش و سی از خانه حرکت می کردیم اما بر حسب اتفاق یک روز خواب مانده بودم ساعت شش و چهل پنج حرکت کردیم و تا ساعت هفت و ده اتوبوس نیامد.( اتوبوس های خصوصی زیاد تردد می کنند اما باز هم به پیشنهاد من اکثرا با اتوبوس شرکت واحد تردد می کنیم ) همان روز شما را توی اتوبوس دیدم. روز اول به شدت برایم عادی بودید ولی دفعه دوم که بعد از یک  هفته تو و دوستانت را که در اتوبوس دیدم بر حسب اتفاق نظرم به شما جلب شد. فکر می کنم به دلیل این بود که شما داشتید فیزیک می خواندید و بامزه اینجاست که با خودم گفتم بیچاره هسمر آن پسر. اما نمی دانم که چه شد بعد از روز که شما را دیدم برای اولین و آخرین بار از یک نفر که شما باشید خوشم آمده بود و است. آخه من از همه ی پسرها بدم می آید.

و همان موقع بود که خدا ترسیدم. من اصلا اهل دوست پسر نبودم و نه هستم و نه خواهم بود و خیلی از شما زیباتر و موقعیت های بهتر دیدم و با آنها صحبت کردم اما حسی به من می گوید تو با آنها فرق می کنی . حدودا دفعه ی  دهم و یازدهم بود که توانستم اخلاق های شما را مورد بررسی قرار دهم که بر می گردد به روانشناسی هایی که سال پیش از طریق کلاس های مدرسه برای مشاورده در مدرسه آموزش دیده بودم . ولی من فقط اطلاعاتی از زندگی شما بدست آوردم مانند این که در سال پیش دانشگاهی درس می خوانید ( حدس) پنجشنبه ها تعطیل هستید. قسمتی ز اخلاقتان و دوستانتان و قسمتی از سلیقه های شما و محدوده ی مدرسیه و خانه شما ( مسجد XXX) را می دانم که اطلاعات خیلی خیلی کمی دارم. من سال قبل دوستان (دختر) زیادی داشتم و هیچ وقت فکر آنکه وقتی من به دبیرستان بیایم از تمام دوستانم دور می افتم هم نمی کردم اما خوب روزگار است دیگر !! هیچ وقت احساس هیچ کمبودی هم نمی کردم. دقیقا مانند امسال شما، فقط فرق من با شما این بود که من به جز آنکه با آنها دوست بودم محرم مام رازهای آنها هم بودم و به معنای دیگر “ مشاوره” و همیشه آنها مرا یار همیشه گی خود تلقی می کردند و می کنند. امسال با عوض شدن مدرسه ام تمام دوستاتم را از دست داده ام . البته قابل ذکر است که ارتباط تلفنی با هم داریم اما خوب دگر آنها را نمی بینم.

در کل من آدمی محصل و با دین و ایمان کافی و معتقد و از همه مهتر مستقل و حساس و سعی هم  می کنم هیچ وقت پای بند احساساتم نباشم و در جمع دوستان و خانوداه اهل شوخی و بگو و بخند و در وقت خودش بسیار جدی هستم. این هم قسمتی از خصوصیات من بود.

می خواهم نظر شما را در مورد خودم بدانم. من برای اولین و آخرین بار در عمر خود ساده گی کرده ام و به شما با دادن این نامه اعتماد کرده ام . امیدوارم از اعتماد من سو استفاده نکنی و خواهش می کنم که از این مطالب هیچ کس خصوصا دوستانت بویی نبرند. در همین دیسک جواب را برایم بنویس و بده به دختری که در اتوبوس پیش تو می آید و …

{این نوشته صفحه سومی هم داشت که متاسفانه هیچ اثری از آن دیگر وجود ندارد}

BalatarinGoogle ReaderFacebookGoogle GmailYahoo MessengerBlogger PostTwitterWordPressPrintFriendlyDiggFriendFeedTechnorati FavoritesOrkutMySpaceShare
برچسب ها :

یکشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۰

به خدایی که همین نزدیکیست

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : نوشته های شخصی

islam-is-not-the-enemy

روزگاری بود که بسیار می اندیشیدم به آنچه خواهم کرد و آنچه می خواهم بکنم.  روزگاری بود که بسیاری رویاها در سر داشتم و انبوهی از آرزوها در دل. می خواستم بمانم و کاری کنم برای این کهن مرز و بوم بیمار که شاید مردمانش اندکی آسوده تر زندگی کنند.

امروز تنها می خواهم بروم، می خواهم ازین نکبت بار سرزمین گه گرفته بار خویش ببندم، بروم جایی در نقشی ساده، حتی یک پیش خدمت رستوران. می خواهم بروم جایی که مردمش به من کاری نداشته باشند، بگذارند زندگی ام را بکنم بی آنکه ذره قضاوتی درباره‌ی کارهایم بکنند. برایم فرقی ندارد کجا، می خواهد جزایر هاوایی باشد یا بورکینافاسو یا حتی جایی در میان صحرای بزرگ آفریقا، تنها می خواهم از اینجا بروم.

راستش را بخواهید خسته شده ام، خسته شده ام از ملتی کاری جز دخالت در کار  یک دیگر ندارند. از پیش قضاوتی هایشان خسته شده ام، از فکرهای بیمارشان خسته شده ام. خسته شده ام وقتی پسری را با دختر می بینند پندارند که لابد دختر فاحشه است و پسر بدکاره، دنبال خانه ی خالی می گردند که چون حیوان وحشی غریضه ی جنسیشان را تخلیه کنند. نمی دانم شاید آنها با دخترکان تنها چنین کرده اند که می پندارند هر کس که با جنس مخالفش می گردد چنین می کند.

راستش را بخواهید خسته شده ام، خسته شده ام از خدای انحصاری، پیامبر انحصاری و دین انحصاری. خسته شده ام از جایی که هرکس که به طریق دلخواهشان رفتار کند از خودشان است و هرکس که اندکی با راه دلخواهشان زاویه گرفت لابد کافر است و شیطان پرست است و تحت تعالیم شبکه های ماهواره ای. خسته شده ام از جایی که در آنجا غرب را مهد همه ی ناانسانی ها می دانند و خودشان را مدینه فاضله. خسته شده ام که از جایی که تنها مشکل در آنجا اینست که خواهران من چه می پوشند، با چه کس می گردند و تار موهایشان چه قدر معلوم است. جایی که در آن گویا صورت مسئله همه‎‌ی مشکلات پاک شده است و همین یک مشکل مانده است که لشگری بسیج شده اند به حلش.

خسته شده ام که از آنان که می خواهند مرا به زور به بهشتی بفرستند که باور دارند تنها راه رسیدن به آنش تارک دنیا شدن است. چه کسی باور می کرد روزگاری از من بپرسند مسلمانی؟ فروع دینت چیست؟ نام ببر. مگر امتحان کنکور است یا  دادگاه تفتیش عقاید. چه کسی باور می کرد که از من که قرآنم را بارها خوانده ام و در کنارش عهد عتیق و جدید را می دانم، از من که تعالیم بودا، حرفهای زرتشت را بهتر از درس های تخصصی دانشگاهم می دانم ،بپرسند فروع دینت چیست؟ چه کسی باور می کرد؟ هنوز خودم هم باور نکرده ام.

خسته شده ام، خسته شده ام از تلاش برای بحث با قومی که خداوند بر چشم ها و گوشهایشان مهر و موم نهاده است که هیچ نمی شنود و بسان کوری هیچ نمی بینند. راست می گفتند که نرود میخ آهنی در سنگ فرو، افسوس که دیر فهمیدم. کاش زودتر می دیدم آنچه را که امروز دیدم.

مگر نه آنکه ان الله فی قلوب المنکسره. خداوندا امروز دل من شکسته است، ازین که تورا به نفع خودشان مصادره کرده اند.  ازین که مسجدت شده است رزمگاه حمله به بندگانت. از این که حرفهایت را به هم می بافند تا بنده ات را  گناه کار جلوه دهند.

خدایا امروز سکوت کردم در برابر همه ی تهمت هایشان به من و به دوستانم و به بندگان نیکوکارت. از اینان کینه ای به دل ندارم که در جستجوی تو به بیراهه رفته اند. خدایا خودت هدایتشان فرما و خودت هدایتم فرما…

اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف نبیک.
اللّهم عرفنی نبیک فانک ان لم تعرفنی نبیک لم اعرف حجتک.
اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرّفنی حجتک ضللت عن دینی؛

BalatarinGoogle ReaderFacebookGoogle GmailYahoo MessengerBlogger PostTwitterWordPressPrintFriendlyDiggFriendFeedTechnorati FavoritesOrkutMySpaceShare

پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۰

به سلامتی صادق هدایت

ارسال شده توسط : امیرپویا در دسته : نوشته های شخصی

 

صادق هدایت

فردا سال روز مرگ کسی است که ادبیات و فرهنگ این سرزمین را چنان لرزاند که هنوز بعد از گذشت دهه ها تلاش برای تخریبش هنوز هم ذره از اهمیت و شهرتش کم نشده است. صادق هدایت بی شک از تاثیر گذارترین افراد در ادبیات معاصر زبان فارسی بود. افسوس که بعد از گذشت شش دهه از مرگ هنوز هم مردم این سرزمین حرفهایش را نمی فهمند.

 

BalatarinGoogle ReaderFacebookGoogle GmailYahoo MessengerBlogger PostTwitterWordPressPrintFriendlyDiggFriendFeedTechnorati FavoritesOrkutMySpaceShare

RSS

با اضافه کردن خوراک دام دام به Rss Reader خود، هر لحظه از به روز شدن آن آگاه شوید اطلاعات بيشتر

تبلیغات

نشر و نقل مطالب دام‌دام در فضای مجازی با ذکر منبع آزاد و هر گونه استفاده در رسانه های مکتوب منوط به اجازه کتبی از نویسنده است


کوتاه نوشته ها

    چشم در بهای چشم
    خون در بهای خون
    این روزها انسانیت است که ارزشی ندارد


گاه نوشت

    محکومیت

    و خدایان مرا محکوم کردند که دست به هر کاری که زنم شر شود و پا به هر دشت سر سبزی که بگذارم بیابان شود.

    05/15/2011


    آیا می دانستید

    آیا می دانستید تقریبا همه کاندیداهای بهترین وبلاگ فارسی دویچه وله فیلتر هستند؟

    http://thebobs.dw-world.de/en/nominations/?cat=20

    03/28/2011


    پاییز پدرسالار

    پدرم هم نسلان من دارند دیکتاتورهایی با چند برابر سن تورا بر زمین می زنند، هیچ فکر کردی روش پدرسالارانه تو برای اداره خانواده تاریخ انقضایش گذشته، دیکتاتور بعدی شاید تو باشی.

    03/25/2011